
گرمم است
و دوباره سردرد و سردرد
خوابم نمی برد و به مجرد خوابیدن ، بیدار می شوم
صدای جیکاجیک گنجشککان در سرم سوزن فرو می کند
چرا اینگونه شده ام !؟
پر از بغضم
نمی توانم قورتش بدهم
بزرگ است ، سنگین است ، حجیم است ... لامذهب ِ لعنتی
نمی دانم که آیا این حوصله من است که تمام شده
اعصاب من است که ضعیف شده
و یا این اوست
که زمانی من بود و اکنون نیست
چرا اینگونه شده است !؟
تقصیر خودش بود
آنقدر مرا تحت فشار قرار داد تا کشتمش
ای که لباسم و دیوار هم خونی شد
چیزهایی هست که اذیتش می کند و نمی گوید
و من نمی دانم و نمی فهمم و اینست که تعبیر می کنند انسانها
ولی نه ، نیست !!!
حتما نیست !!!
اگر بود ، می گفت !!!
مگر خودش نبود که معلمم شد !؟
مگر خودش نبود که گفت : نگفته هایت را نگاه ندار
پیش من به امانت بگذار
" نگفتنی هایت را به من بگو "
پس چرا اینبار گفتم و چنین شد !؟
چرا اینگونه شد ؟؟؟
با توام آسمان
می شنوی یا کر شده ای
لال شده ای
بگوووووووووووووووووووووووو
تو که دیدی ، ندیدی !؟
ما صحبت می کردیم ، ابحث شد
بالا گرفت
گفته بودم نگفته هایم بماند ، بهتر است
گوش نکرد
من نمی خواستم اینجور ، ناجور شود !!؟
آسمان که باریدن گرفت
از تمام دلخوریهایم پشیمان شدم
اصلا کاش از ابتدا نگفته بودم
این روزها کم طاقتم ، عصبانی
آخر کدام آفتاب است که راضی به باریدن آسمانش باشد ؟؟؟
الا یک چیز
و آن اینکه امیدش رها شدن در دل آسمان باشد
تا طیفی هزار رنگ شود هم آغوشیشان
