چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

همه اش خواب است
و آسمانم نیز هم
و حقیقت است که امشب این باران ، از آسمان من است
و آسمان من در خواب
که غروب کردم
هیچ
بی طلوع
که خسته ای
که دل به خواهت نیست
که هنوز دیر نیست
که ...
که ...
که ...
که غروبم کردی بی طلوع
و تابش است
تابش شب
تا همیشه
بی دوباره
و من شاید دلم تنگ است
و من شاید دلم بدجورکی تنگ است
نوشته شده توسط مهریار در ساعت 12:10 | لینک
|