تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

خسته ام

از هرچه كه هست و نيست

حتي از خسته بودن هم

دلم مي خواهد نيست شود ، هرآنچه كه هست و نيست

دلم گرفته است ، از دل گرفتن

از هرآنچه كه هست و نيست

احساس شادي ام نمي آيد

شاد نيستم

شلوغ نمي كنم

خنده ام نمي آيد

رقصم نمي ايد

خسته ام

گلها مثل قبل زيبا نيستند

روزگار خوب نيست

زندگي سخت است

مردم ، خَرند.0

از خودراضيها

رفيقان ، بي فكرند.

دوستان ، نامردند.

زندگي سخت است.

خسته ام

از هرچه كه هست و نيست

نمي دانم

يا همه مشكل دارند و فقط به خود و اموراتشان فكر مي كنند

يا من با اين طرز فكر همه مشكل دارم

در هر حال مشكل دارم

سختم است

خسته ام

عروس شدن مفهومش را از دست داده

دامادها خاك بر سرند1

همه در عروسي شادند ، جز عروس بدبخت

به همه خوش ميگذرد، جز عروس بدبخت

يراي عروس تما غر است و نق است و زر ِ مفت

به ندرت عروس ِ خوشحال مي بينم

به ندرت عروس ِ راضي ميبينم 2

.

.

.

پرنده ي احمق

مگر به تو شعور نداده اند؟

تو كه پر ِ پرواز نداشتي ، براي چه پر زدي ؟

من كه با تو كاري نداشتم

خواستم ببينمت ، فقط همين !!

پرنده ي بي فكر

اصلن همه اش تقصير تو بود كه رفتي و گم شدي

كه ما هم گم كرديم خودمان را

ترسو

اصلا لعنت بر دل من كه دوست داشت تو را ببيند

لعنت

 

 

 پ.ن.صفر: با عذر خواهی

پ.ن.یک: با عذر خواهی

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 15:48 | لینک  | 

 

تصادف چه بود ، نمي دانم

تولد و تولد ، شايد

اگر بخواهد و بخواهد و بخواهد

شايد كه قصه ي ما نوشته شدست و اينهمه تلاش و تحمل فشار ناضروريست !!

هان !؟

بگو متولد ماه مهر

بگو پسرك آسمان

منم ، دختر آفتاب

در را باز كن

بده مي لعلم

براي آغاز تولدت "مستانه" عشق آورده ام

براي تولدت ، دل تكانده ايم

با خرده هايش ، صفا ساخته ايم

در را باز كن

منم ، دختر آفتاب

ميلادت را با آسمانيها جشن گرفته ايم

آسمانم خوش باشدت ملاقاتت

وصل كه شدي ، فراموش نكني دخترك آفتاب پوش را

به كامت ميلاد ِ آسمانم

اي تو كه پر از آرامشي

 

                              چهارم - مهر - هزاروسيصدوهشتادوهشت

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 16:24 | لینک  | 

 

 

 

چقدر دير شديم

چقدر دلتنگ

چقدر تنها

سياه نيست ، ولي خوش نمي گذرد

 

چرا ما را بايد !؟

چرا ما را شايد !؟

 

خواب مرا برده است ، اين روزها

خوابي عميق

كدر

تار

!!!

 

آنها نگرانند

اينها نگرانند

من دلواپس

 

دلواپسم

دلواپس رفته ها و نيامده ها

 

من مسئولم

 

تاب جوابگويي اش در من نيست

 

مي شكنم

قوي ام

محكم مي شكنم

براي چه !؟

نمي دانم

 

گمم ، گنگم ، پريشانم

 

هستم ولي گويا نيستم

 

بودنم زير سوال است

و همين سوال است كه كمي سخت است

كمي درد دارد

كم  كم ، مي كشد يكباره

نه

كم  كم

يعني كم كم ، مي كشد ، كم كم

كه اگر يكباره مي كشت تا الان ...

 

مي دانم چرا

رمضان است

شبهاي قدر بوده

سر خدا چند وقت است كه شلوغ است

كسي را مي شناسيد پرونده ي ما را پيدا كند

بكشد ، رو !؟

.

.

.

دلواپسم

!!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:11 | لینک  | 

 

و همین کج راهه های به ظاهر زیبا ، کشیدندمان ، به آنجا که باید ،

و بردندمان ،

و گویا بازگشتیم ،

و شاید هنوز آنچه را که باید ندیدیم !

و نفهمیدیم !

وو به قول سهراب شاید ؛

کارما نبست شناسایی راز گل سرخ !

و همین است که زیر سوزن پرگار زمانه گیر کرده ایم !!

و می چرخند اطرافیانمان

و می چرخند و می چرخند و می چرخند ،

که شعاعشان ، آنچنان هم مهم نیست ،

رنگشان مهم است ، که آن نیز هم ...

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

ولی به کجا !؟

مثل همیشه به زمان ِ بی بازگشت ِ همیشه ؟

که همچنان بچر خند و بچرخند و بچرخیم !؟

و نایستند !؟

بی هدف ؟

و دوباره از آغاز تا انجام ؟؟

و دوباره و دوباره و دوباره ؟؟؟

و می بینم کسانی را که نیست عین خیالشان

که همچنان با همان شعاع قبلی در چرخش خوشند

ولی من دیگر نه .

دیگر نمی توانم سوزن ِ پرگار ِ چرخششان باشم .

شانه ام از تحمل بار ِ پرگار ِ زمان ، خسته شده است .

اصلا کند شده ام .

سوزنی را بهتر و تیزتر باید .

بار و بنه ام را بسته ام ، محکم ، سخت .

می خواهم بروم .

می دانم که دیگر باز نخواهم گشت .

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

 

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای قاصدک !!!

صبر کن !!!

من هم می آیم !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:47 | لینک  | 

 

گرمم است

و دوباره سردرد و سردرد

خوابم نمی برد و به مجرد خوابیدن ، بیدار می شوم

صدای جیکاجیک گنجشککان در سرم سوزن فرو می کند

چرا اینگونه شده ام !؟

پر از بغضم

نمی توانم قورتش بدهم

بزرگ است ، سنگین است ، حجیم است ... لامذهب ِ لعنتی

نمی دانم که آیا این حوصله من است که تمام شده

اعصاب من است که ضعیف شده

و یا این اوست

که زمانی من بود و اکنون نیست

چرا اینگونه شده است !؟

 

تقصیر خودش بود

آنقدر مرا تحت فشار قرار داد تا کشتمش

ای که لباسم و دیوار هم خونی شد

 

چیزهایی هست که اذیتش می کند و نمی گوید

و من نمی دانم و نمی فهمم و اینست که تعبیر می کنند انسانها

ولی نه ، نیست !!!

حتما نیست !!!

اگر بود ، می گفت !!!

 

مگر خودش نبود که معلمم شد !؟

مگر خودش نبود که گفت : نگفته هایت را نگاه ندار

پیش من به امانت بگذار

" نگفتنی هایت را به من بگو "

 

پس چرا اینبار گفتم و چنین شد !؟

چرا اینگونه شد ؟؟؟

 

با توام آسمان

می شنوی یا کر شده ای

لال شده ای

بگوووووووووووووووووووووووو

تو که دیدی ، ندیدی !؟

ما صحبت می کردیم ، ابحث شد

بالا گرفت

گفته بودم نگفته هایم بماند ، بهتر است

گوش نکرد

من نمی خواستم اینجور ، ناجور شود !!؟

 

آسمان که باریدن گرفت

از تمام دلخوریهایم پشیمان شدم

اصلا کاش از ابتدا نگفته بودم

این روزها کم طاقتم ، عصبانی

آخر کدام آفتاب است که راضی به باریدن آسمانش باشد ؟؟؟

الا یک چیز

و آن اینکه امیدش رها شدن در دل آسمان باشد

تا طیفی هزار رنگ شود هم آغوشیشان

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 6:47 | لینک  | 

 

همه اش خواب است

و آسمانم نیز هم

و حقیقت است که امشب این باران ، از آسمان من است

و آسمان من در خواب

 

که غروب کردم

هیچ

بی طلوع

 

که خسته ای

که دل به خواهت نیست

که هنوز دیر نیست

که ...

که ...

که ...

که غروبم کردی بی طلوع

و تابش است

تابش شب

تا همیشه

بی دوباره

 

و من شاید دلم تنگ است

و من شاید دلم بدجورکی تنگ است

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:10 | لینک  | 


قاصدك ، همسفر ِ ماست ، درين دشت ، ببين !!!
قاصدك ، منتظر ِ ماست ، بريـــن رشك ، ببين !!!

تو گل ِ قاصدمي ، من چه كنــم ، باد شوم ؟
چه كنم ، در حرمت ، محرم ِ اسرار شوم ؟



تو كه گفتي نكني ترك ِ من و يار شـوي ،
پس چرا رفتي و آن مونس ِ كرار شدي ؟


تو نبودي كَـسَـكَـم ، كز دلت آرام شوم ،
تو نبودي مَـهـَـكـَم ، كز برت آلام شوم ،

 


نـشـدي دلبَـرَكَـــم ، نـاز ِ نـگاه ِ تو كَـشَـــم ،
نـَبـُـدي در بَــرَكَـم ، راحت ِ جان ِ تو شَـوَم ،

تو نه آني كه كنم ترك ِ تو و خام شوم ،
تو نه آني كه محبت نكني ، رام شــوم ،



من نه آنـــــم كـه شـــــوم عاشق ِ  بُـبريـــــده ي ِ  تو ،
من نه آنم كه روم در طلب ِ جام ِ جم از سينه ي ِ تو ،

من منم ، خاك منم ، جام منم ، روح تويي !
من منم ، نــــاز منم ، راز منم ، كوه تويي !

 


تو بتي ، خاك ِ وجودم ، ز تمناي نگاهت ، همه مست ،
تو مَهي ، مِهر ِ وجودم ز تمناي ِ هبوطت ، همه دست ،

من روم ، نوش روم ، مست روم ، ترك كنم ،
تو برو ، كام برو ، وَحش برو ، چرخ زنان ،

كه دگر شيشه ي ِ عمرم به سر آمد ، نفسي ،
كه رفيقان همه رفتنـــــــد و ندانست ، كسي ،

 

قاصـــدك ، چنـــــد زمانيست كــــه نا آرامم ،
من ، دَرين ، دير ِ كُـهن سال ، بِشُستم جانم ،



قاصدك ، قصه بگـــو ، راي بزن ، شعر بخــــوان !

كه من ، افتان و روان ، دامگـَهَم ، عشق فروش !
نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:35 | لینک  | 

 

تلخم

تلخ و سرد

سرد و لمس

لمس و دور

 

دورم

دور و درد

درد و تاب

تاب و زخم

 

زخمم

زخم و رنج

رنج و آه

آه و بغض

 

بغضم

بغض و سوز

سوز و ساز

ساز و راز

 

رازم

راز و ناز

ناز و مرگ

مرگ و مرگ

 

پ.ن : این مکانم آرزوست !!!

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 19:28 | لینک  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

!!!

 

پ.ن: یکی از دوست داشتنی ترین بازیهای دوران کودکیمان بود با پدرجانمان ... چنانچه منعمان نکنند هنوز هم ...

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 15:28 | لینک  | 

 

وهمیشگیست اینکه با یلدا تمام می شوم

هم من

هم پاییز

اما نمی دانم چرا

هیچگاه

هیچکس نیست

که من و جوجککانم را بشمرد !!

 

وچه انتظار مزخرفیست

احساس ِ تمام شدن

 

گویا همیشه انتظارهای مضطرب می باید برای ِ من طولانی شوند

وبازهم سخت ترین کار دنیا

 

خداحافظی

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:7 | لینک  | 

 

تصور یک جایزه

روزی مثل همه ی روزهای پاییزی آذری

مثل همیشه

سرحال و شاد و خرسند

به میعادگاه هر روزه مان که قدم گذاشتم

مثل هر روز ساکت و تاریک و بی هوا بود

یکراست به لنگرگاه  ِ خوراکیها شتافتم

            و یادگاری هر روزه متفاوت ِ مادرم را به انبار دلخوش کنکها انداختم

 

مثل همیشه سر بزیر خودم را بداخل روز مرگی ام پرتاب کردم

کتم را به چوب ... نه ... آهن و پلاستیک دیواری ِ در ِ تک اتاق ِ سمت ِ راست

درست پشت در ، پایین ی پایین  ، آویزان کردم

 

مثل همیشه در قوطی هوا را باز کردم

                                          که محکم

                                         چند بوق و گاز و دود به صورتم خورد

به روی مبارکم نیاوردم

ته دلم غنج میرفت که باز هم می باید

                                     مرا

                                     و صدا را

                                     و سوز را ،  تحمل کند تا هوا خوب شود

 

سپس شخصیتم را پشت ِ میز و تمرکزم را روی صندلی جابجا کردم

یک آن دلم تنگ شد

دیکشنری قدیمیم را در دوستم گم کرده بودم

به راهرو و اتاق سمت راست ِ آنطرفی رفتم

گردک ِ نارسیس را برداشتم و مجددا در حلقوم دوستم فرو کردم

کد می خواست

از تقویم پارسالم کد را استخراج کرده و منتظر هضم ِ چرندیات ِ روی ِ گردک بودم

که

یک هو

خانم کاف با دسته گلی وارد شد

و باز هم رز ِ قرمز ... گویا بقیه گلها گل نیستند

اینجا فقط قرمز میخرند

که البته دستشان پربرکت باد

.

.

.

قیچی میخواست

خدا را شکر یکنفر تمام  قیچی ها را بلعیده + مداد نوکی به ارث رسیده ی ما را

قحطی قیچی آمده !!!

درب ِ کشو را باز کردم تا به خانم کاف قیچی بدهم

.

.

.

.

قیچی را دادم و درب ِ کشو را بستم

چرندیات هم تا آن موقع هضم شده بود در دوستم !!

.

.

.

مجددا درب ِ کشو را باز کردم تا خودکار بردارم !!

هی تلاش کردم !

خودکار را نمی یافتم !

 

 

ناخودآگاه کشو را تا خرتناق 1 بیرون کشیدم

 

که

 

که

 

که

.

.

.

 

که گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کردم !!!!!

 

غافلگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر شدم !!!!!

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

 

خدای ِ من

 

جایزه  !!!

 

شک نکردم

مطمئن و سریع بسته بندی ِ با عشقم را در کیف ...

کیف که چه عرض کنم ... ساکم گذاشتم

 

دوست نداشتم کسی ببیند

دوست نداشتم کسی بفهمد

که البته خدارا شکر اینها این چیزها را نمی فهمند2

و متاسفانه یاد هم نمی گیرند

ما هم تعطیلشان کردیم

کرکره ها را خیلی وقت است که کشیدیم

 

عادت به پاره کردن ِ کادو پیچها ندارم

درکل اسکروچم

 

هی درب ِ کشو را باز می کردم شاید فرجی میشد و دوباره

اینبار ویلا می دادند3

کنار دریا

تا آتشی روشن میکردیم و روی چوب ِ و چای می ساختیم  و

تکیه میدادیم بر من ِ نیم مست ِ ...

ونیمه ی شیرینش بر خلاء چپم و نیمه ی چپم بر نیمه ی راستش

وهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

و خوشـــــــــــــــــــــــــا

و دریغـــــــــــــا

یک لحظه رها شدم

!!!

 

خلاصه ؛

داشتم می گفتم ؛

درب ِ کشو را باز کردم

و کاتـِربری کردم سیریش هایش را

و درست حدس زده بودم

 

 

کتاب بود

 

 

وعالی بود

از عالی عالیتر

بی نظیر

و صمیمانه ترین سپاسها

و گرمترین آغوشها

تقدیم به مهربانترین "ما" ی دنیا

 

 

" با تبریکی از صمیم قلب "

" آذر 87 "

 

 

 

و پروانه بود به میزان دوعدد

برای ِ من

و شاخگانی پر برگ

برای ِ من

و سفید و پاک

و زرد و دل انگیز

و پر از چراغکانی ریز بر زمینش

زمینی پرستاره

پر عشق

 

و اکنون است که قاصرم

ومن ماندم

و

یک عدد باغبان ِ مهربان وعمیق ِ جهنمی و یک عدد خاتون ِ ناب ِ ناب ِ ناب

واینک است که سراسر فکر و سپاسم !!!!!!!!!!!

 

 

1.خرتناق در لغتنامه بهاکتا به معنی " تا انتهای چیزی" می باشد.

2.با عذر خواهی از مذکرات دال نام ... اینجا با خودم هم نگویم دق خواهم کرد، شماکوچکی ما را به بزرگواریتان ببخشید.

3.شما سال ِ دیگر به ما ویلا کنار ِ دریا بدهید ... ما یک نمونه کلید به شما خواهیم داد ... نگران نباشید.

 

 

پ.ن: با سپاس فراوان از خانم نون و آقای دال

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 14:7 | لینک  | 

 

به خودم که آمدم

دیدم

هیچکس نیست

نگاه کردم

چرخیدم

لرزیدم

باریدم

رگبار

 

در دوردستها می بینم که می دوند

هراسان

فرار نکنید

!!!

 

همه فرار کردند

و باز من ماندم

!!!

 

بایستید

نروید

ندوید

!!!

 

کجا !؟

کجـــــــــا !؟

کجــــــــــــــــا می رویــــــــــــــــــــــــــــد !؟

حداقل مرا نیز با خود ببرید !؟

 

باز هم  که  مرا  جا  گذاشتید

باز هم  12

باز هم تکرار

باز هم همانم

آذر

همان صفرم

همان شش

همان سه

و همان تـَکـَم

 

ولی از همیشه  بیشتر همان  صفرم ،  گویا

صفرترم  از  معمولم

!!!

 

و باز هم دهگان ِ دو و یکان ِ صعودی

اما اینبار هفت

هفت ِ مقدس

!!!

 

شاید هفت بیاید بر ایمانمان اینبار

شاید

!!!

 

مبارک است اینبار حتما"

حتما"

!!! 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 9:44 | لینک  | 

آغوش می کشم

اغوش می کشد

آرامست !!

 

لمسش می کنم

لمسم می کند

آرامست !!

 

موهایش را به نوازش دستانم می سپارم

آرامست !!

 

هر چه ناگفته ی گفتنیست، می گوید، می شنود

آرامست !!

 

دستانم را دیوانه وار می خواهد و

آرامست !!

 

نیمه ی شیرینش بر خلاء چپم سکنی می گیرد و

آرامست !!

 

نیمه ی چپم با نیمه ی راستش قرار می گیرد و

آرامست !!

 

بد می شوم

دعوا می کنم

خوب است

آرامست !!

 

دیر می رسم

زود می رسد

آرامست !!

 

نگران می شود

نگران می شوم

می خندد

آرامست !!

 

با چشمانش، می شنود، می گوید، می فهمد

آرامست !!

 

عجیب آرامست !!

عجیب !!

 

مثل موج ِ دریا

آبی ِ آسمان

 

و براستی که آرامست

و اما فقط گاهیست که متلاطمست

تلاطمیست آرام !!

آرامیست طولانی !!

 

 

و آنگاه است که ابری می شوم

و فقط ابری که می شوم، ابریست !!!

خیس است !!!

به مجرد ِ جاری شدنم

بی آنکه چرائیش را بدانم

جاری می شود !!!

روان

آبی

پاک

 

پاک می کنم، مکرر

گرم

نمناک

بهاری

یا شاید، پاییزی

 

آرام می گیرد

سبک

پَرگونه ، پَروار

 

 

و بازآغاز است آرامش

و باز هم آرامست !!!

آرامش !!!...

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 8:45 | لینک  | 

 

 

باز هم خاطره

دو دو چی چی یه قطار کودکی

ویاد ِ پدرم و استرس مادرم

که چگونه سعی درمتقاعد کردن من وخواهرم(کمتر) داشت که دخترم طبقه بالا نرو

و باز هم سماجت ما پیروز و غرغر مادر و دست به کار شدن ِ پدر

برای باز کردن تخت و اطمینان دادن به مادر که

" طوری نمی شودشان انشاا... "

.

.

وباز حیف گفتن های همیشگی

.

.

یادش بخیر از تخت ی بالا نشانه گیری اشغال و قند در چای پدرم

و شوخی و خنده و بالشت بازی با تخت ِ روبرو(خواهرم)

مگر شیطنت می گذاشت بخوابیم!؟

 

در آخر هم با داد ِ مادرم وحرف پدرم که

" دیدید مرا هم دعوا کرد!؟!!؟ "

به زور می خوابیدیم !!!

 

واکنون گذشته است آن زمانها

و خودمانیم که باز می کنیم تخت را

بدون کمک

بی سبک سری ها و شوخ چشمی های کودکانه

و می خوابیم به زور

 

و باز هم ای کاش ِ گذشته

شب به خیر

 

 

 

 

یادم نرود ، حتما بگویم

کشمشی است که می چسبد به جوراب تمیز و نو ات !!!؟

جان همه کست نریز آخر !!!؟

خوب الان نخور

ببر با عزیزترینت بخور، بعدا

 

هل می دهند  ، آنهم با آرنج

له می کنند

لگد می زنند

برای گره خوردن

برای شفا

برای ...

خدا می داند که "همه جا هست"

ولی کو کسی که بفهمد

 

نمی دانم می ارزد آیا !!!؟

بکُشی و کشته شوی تا برسی !!؟؟

نمی دانم

براستی که اعمالشان را توجیه نمی شوم !!!

 

 

 

و سلام و سلام هم قطاری

و باز هم حرکت برعکس

و عشق بازی آفتاب و آسمان

و همکاری ابر

و راه راه ِ بارانی شیشه

وعجله و عجله

نماااااز

و پاک و پاک

وحرف و یاد

و سوتی زیرکانه

نگذاشتند حظ ببریم

ایستگاه به ایستگاه می ایستیم قار قارکانه ، مثل روز مره گی

کاش بود

کاش بود تا حداقل می بازیدیم ماهرانه

می خندیدیم عالمانه

و می بالیدیم نرمکانه

و حال نوشتن نیست ، بی صبرانه

دلتنگانه

 

مهر1387 - مشهد

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 13:3 | لینک  | 

 

تو پست قبل هیچ  به نام نویسندش دقت کردین ؟

اصلا فهمیدین به اسم یه نویسنده دیگه نوشته بودم ؟

اصلا پی نوشت ِ بهاکتا براتون سوال ایجاد کرد ؟!!؟

اصلا فهمیدین وبلاگ دو تا نویسنده داره !؟

 

ولی خوشم اومد

خوشم اومد از اینهمه دقت 

ماشا... دقتها بالاست !!!

حالا که همه متوجه منظور پست قبلیم شدین

(یعنی امیدوارم که شده باشین)

 

پس یه لطفی کنین : اسم وبلاگ منو از تغییر بدین

"آفتاب ناز"  به  "دختر آفتاب و پسر آسمان"  !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:31 | لینک  | 

 

الحق و الانصاف از اینهمه عجله برای سریعتر رسیدن به کجاها رسیدیم ؟

به کدام افقهای دست یافتنی ؟

(حواست هست ؟ نگفتم دست نیافتنی!! )

ولی باز هم عبرت نمی گیریم

باز هم می دویم

باز هم دیگران را له می کنیم ، برای قدمی بالاتر ، زودتر

که چه ؟

 

که در آخر همه را بگذاریم و بگذریم.

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 15:6 | لینک  | 

 

این روزا  به هر چی میگی باشه بدبخت میشی !!!

آره رو که گفتی ... دیگه تمومه !!!

 

 مثل الف ِ الفبا  روز اول مدرسه

همچین که گفتی الف باید بری کلاس بالاتر و بالاتر

                                                      و راهنمایی

                                                           و دبیرستان

                                                                  و دانشگاه

                                                                            و کار و ...

 

خوب حالا رسیدیم ... چی شد ؟؟؟

همش دنبال یه فرصتیم که کارو بپیچونیم

یا دیرتر بریم سرکار

یا زودتر خلاص شیم

یا مدیر عامل بره مسافرت

و یا هزار تا یای ِ دیگه

 

پ.ن.۱ : حالا اینو میتونیم تعمیم بدیم به موارد مشابه ... مثلا با این و اون دوست شدن و عاشق شدن و ازدواج کردن و بچه دار شدن و .... آخر سرم مردن !!

پ.ن.۲ : اشتباه نشه این روزمرگی نیستا  !!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:23 | لینک  | 

 

 

 

درخلال ِ بهت ِ دیشب و در همین نقطه از دنیاست که برای راستگو بودن ،

                                                          جریمه می کنند ،

                                                سنگین ،

و حداقل ، جریمه شان را هم نمی گیرند۰

 

و باز هم مثل همیشه ، همه چیز را من عهده دار ،  باید !!!

 

حالش نیست ولی می آرایم۰

سربالایی را نمی کشم۰

سرازیرها را ببین چه راحتند !!!

 

که حقیقتا پاییز آمده است ، گویا

راست می گفت !!

 

که حقیقتا پاییز را آغاز کرد۰

و وای به روزی که قرار است من تمامش کنم۰

تف به این دنیا که همه ی کارهای سختش قسمت ِ من می شود۰ 

تف

تف

 

از صدای موتور و تیرآهن،  تهوعم !!!

برای رسیدن به هیچ  ، هزار ساعت است که منتظرم۰

و شیطان است که زیر پوستم را قلقلک می دهد  ،  که ، برگرد خانه۰

ولی بالاخره که چه ؟

آن کار از آن ِ من است !

 

رها می کنم  ،

خوشم به پیش داوری نیست  ،

نه ....

نه ....

اینطور نیست ....

 

نه

دلیل تولد زودرس و مقایسه ی آینده  با حال دلیل  ...  نیست  ،

که اگر اینطور باشد ...

که اگر اینطور باشد توان ِ شنیدنم هست۰

یارای درکم هست۰

هنوز هم چند قطره صبر باقیست۰

 

ولیکن ،

هر چه زودتر ، بهتر

هر چه زودتر ، بهتر

 

پ.ن : اینجا ایران است.

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:3 | لینک  | 

 

گاها به اشتباه در ادبیات فارسی

یه عمر میگذره و بعد میفهمی ای دل ِ غافل

دیدی چی فکر می کردی و چی شد؟

 

یعنی واقعا مردم یه همچین احساسهایی نسبت بهت داشتن و نمی گفتن !!؟

یعنی تو واقعا اونجوری ای !!؟

یعنی تو همچین حسی رو منتقل می کنی !!؟

 

اونوقته که خودتم یه احساسی نسبت به خودت پیدا می کنی که ... !!؟

 

نمی دونم این از ضعف ماهاست که نمی تونیم خوب طرف مقابلمونو بشناسیم

یا

باز اشکال از ماست که با همه ، نداریم

یا

بازم اشکال از ماست و خودمونم نمی دونیم دلیلش چیه !!!

 

چمیدونم

شایدم اونها حق دارن !!! 

 

 

پ.ن.۱: نتیجه ی اخلاقیش اینه که همش تقصیر خودمونه = خودت کردی که لعنت ...

پ.ن.۲ : همیشه همه حق دارن جز ما. 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:7 | لینک  | 

 

موزون  آب و موزیک و جنگ باد

گرمای دلچسب و حرکت احساس و تکیه گاه ناهموار و ...

نم باران و احساس خشکیده و دلگیر

و تخته نرد

و ... که مثل همیشه کم بود

 

World’s Largest Fountain Building In Dubai

 

پ.ن.۱ : فکر کردن خیلی کار مهمی کردن ! بیا ببین این عربها که هیچکس قبولشون نداره چه کردن !!!

پ.ن.۲ : الکی الکی آرزوی باد و بارون کردم و ... (ولی خودمونیم ، بهترم)

پ.ن.۳ : امام رضاش چی شد پس !؟

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:23 | لینک  | 

 

گاهی بد جورکی غریبم

و اکنون همانم است که ، گــَه گاهم

خودم هم درکش نمی کنم که ، چرا ؟

ولی هست

بدنبال ِ دلیلم ، آواره

ولی چه دلیلی ، خودم هم نمی دانم !؟

درد ِ سر دارم ، کمی !!

امیدوارم که نگیرد مرا که … باطل می شوم همین اولین روز هم !!

 

امامم رضا آرزوست

 

روی مود ِ کلمه ام

چرایش را نمی دانم !!

سرد ،  یخ

خاک  ، خاکستری   ، خواب

 

فکرم چند وقتی است که مریض است

استراحت می کند

مرخصی است

خاص

چندین بار پــِـیَــش فرستادم

نمی آید

ناز میکند شاید ، اوهم !!!

 

بارانم آرزوست ، ابر

شاید اگر ببارد ، بهتر شوم !!

 

بادم آرزووست

رقص جعدم آرزووست

پاک کند ، ببرد

 

همه می خواهندم

من ، نه

وای به روزی که من هر که را خواهم ، نخواهد مرا !!

حس بدی است ، می دانم

ولی چه کنم

دست خودم نیست

این را هم نمی دانم !!

 

مرگ ، گرفته ام ، شاید

آری ترشح  ِ مرگ است !!

  

تهوع  ِ تـقـیـدم

 

بالا بیاورم شاید بهتر شوم ، شاید

ولی نه ، باز هم باطل می شوم

این روزها هر کاری کنی باطل می شوی چرا !؟

 

حسیر چه ام ؟

نمی دانم !!

 

به نظرم :

کسی که همه اش علامت سوال است ، بمیرد بهتر است ، گاهی !!

 

شاید تقصیر من هم نیست

خیلی عمیق است ، خیلی ، خیــــلی

 

خسته ی راهم

تشنه ام ، کمی

گرسنه ، ایضا"

 

فلک در رنج ِ ما افتاده است

شاید از نداشتن است که دارم !!

 

کاش حداقل پیدایش میکردم ، لامذهب را

این انصاف نیست.

 

همان که گفتم است

بجان ِ رهایی ، همین است :

1. کسی که همه اش علامت سوال است ، بمیرد بهتر است ، گاهی !!

2. خیلی عمیق است ، خیلی ، خیــــلی

3. تهوع  ِ تـقـیـدم

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 13:7 | لینک  | 

 

آنقدر خط خطی کرد ، برایم

آنقدر خط خطی کردم ، برایش

که جوهرهایمان  ته کشید

اسکناس هم باشد دیگرسودی ندارد

دیگر جوهر جنس ما را نمی فروشند

باز هم دیر رسیدیم ، تمام شد !!

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:44 | لینک  | 

 

کنار ساحلی دورم آرزوست

 

پارو می زنم

پارو می زنم

سخت

سنگین

 

ولی چه سود ؟

 

باز همانجاییم

همانجا دور ، همانجا خسته

 

پاروهایم بزرگ است ، وسیع

پاروهایشان کوچک است ، ظریف

 

تلاش می کنند ، ولی نه باندازه ی حرکت

که بقدر توان

 

تا آنجا که دیگر بازوانم توانشان نیست

هنوز همانجاییم ، همانجا دور ، همانجا خسته

 

راه رفته ام هم را ، بقدر تنفس ، باز گشته ام

 

بد که نیست

شاید هم خوب باشد

آخر دیگر کاسه های " چه کنمم ؟ " هم تمام شده !!!

 

مایه هست

ولی دیگر نخواهم خرید هیچ کاسه ی چه کنمی را !!!

اینهمه سال اینهمه کاسه چه کنم خریدیم ، چه شد ؟

 

به دنبال رهایی هم نیستم دیگر

ولی رها باید بود ،

رها

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:47 | لینک  | 

 

و هم اکنون است که خاکسترم

دوست ندارم چیز دیگری را

و همین رکود سوزاننده و تمام شونده ام آرزوست

وکلمه ی " چرا ؟ "

 

وباز هجوم افکار لجام گسیخته ی  ناموزون ِ بد آهنگِ بی قافیه و ردیف

 

در لُجه ام گمم

مانند ِ بیخ ِ شوکران جویده ، شولیده وار ، شوکت درو می کنم.

در زمهریر ِ زلت است یا ذلت نمی دانم

ولی گیر کرده ام و ماجرا هم همین است.

 

بدم آمد از خودم

خرده پا پرید

 

مرا بگو که پروانه اش پنداشتم،

قاصدکش جار زدم

و چه احمق بودم که هم نفسانه بوئیدمش

حیف

" چرا ؟ "

 

گرگ آشتی و گرگ آشنایی بودست ، گویا !!!

گـَر َست ، گرسنه

و یا شاید گرسنه چشم ، که اینگونه لت و پار کرد لُجه ام را !!!

 

نمی خواهم نوشته هایم را به اراجیف ِ منحصر به فرد ِ ذهن ِ کوتهش آغشته کنم.

ولیکن این کلمه

                 و شاید جمله

                                و یا رمانی طولانی است که آرامم نمی گذارد

"  چرا ؟ "

 

 

و همین است که زیر و بم ِ وجودم را کنکاش کنان میکاود.

زیر سوال می برد.

وای

      وای

            وای

 

 

 " چرا ؟ "

 

 

گویا انسانیست جدا از انسانیت ، همیشه محکوم ، همیشه تنها  !!!

نمی خواهم فکر کنم

از هرچه بود و هست و ... ناآرامم

متلاطم

آرامش قبل از طوفانم

عمیق

 

 

نقوش برجسته ی گذشته ی نه چندان دورم را تداعی می کند !!!

و حس عمیق ِ درد

و " چرا ؟ "

آنهم برای ِ هیچ

                  هیچ

                         هیچ

و برو

       برو

 

 

و لامذهب احساسم که خیس نمی شود ، مثل همیشه

 

به دندان می کشم ، زجر ، فکر

 

کم بوده ام من شاید

و شاید توان ِ پرکردنم نبوده است

هان !

ظرفش بزرگتر از عبودیت ِ من است ، حتما.

 

ولیکن تا همینجا هم زیادتر از حد پرکرده ام خودم را ونه او را

که گوئیا پر شدنی نیست

و از توان ِ من خارج

 

باری کوتاه می کنم خودم را

وباز هم ولیک ِ معروف

که

 

از باران دیدگان بیش از این توقعم بود  !!!!!...

 

ولیکن باز هم طوری نیست.

شادابم !!!

فقط جاده بن بست شد.

نوشخند بزن !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:23 | لینک  | 

 

غرق در موزیک ِ نبودنم

غرق در رفت و برگشت ِ رکودم

تاب میخورم ... تاب ِ رکود

تاب ِ نیاز

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:0 | لینک  | 

 

عمق پاک احساس دلتنگت

و

روح لطیف چشمان ِ طوفانیت را

 

می پرستم

.

.

.

 

می نوازم

 

می  بو سم

 

می  خو ا هم

 

با  تمام ِ  وجود

 

با تمام ِ وجود

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:28 | لینک  | 

 

وصبح بخیر بهاری جانانمان می ارزید دنیا دنیا

 

بهاریمان کرد شعور ناطقش

 

که حقیقتا به خیر شد !

 

 

و باز حک میکنم با قلم ِ یافت شده اش 

 

 با دست بسته شده ام با دستبند خاطراتش

 

و تکرار جمله ی ِ " جون ِ من " در ورای ِ تصوراتش !

 

 

 

و اکنون است که او را کشته اند و ما در جایگاهش چای نوش می کنیم

با کثافت

با صفا

و اینست رسم ِ زمانه ی ِ بد ِ نارفیق !!!

 

 

 

گل انار میچینم با یاد یار

 

و مرور میکنم جنون ِ چند ساله ی ِ جاده ام را ،

 

روزهای ِ خوب و ناخوبم را ،

 

که چه زود گذشت !

 

 

 

ابراست و قطره و ای کاش

 

که اگر بود ...

 

بی تاب

 

 

 

 

گل است  و گلاب  و انار و عشق  و ای کاش ِ یار

 

 

 

میچینم

خوار

خشک

محکم

سخت

درد

 

 

میچینند

گل

غنچه

امید

آسان

زندگی

 

 

 

و ابتدای ِ بازگشت

 

ابتدایش غمگین

 

حسی نمناک

 

تنهایی موزیک  و خاطره  و حس نیاز

 

آخراین که نشد کار

 

تا کی ؟

 

 

 

و شیـد و شیـــد و شیــــــد

 

و اینبار وسیع و رنگ به رنگ

 

وسیع

 

وسیعتر از وسعت پنجره

 

 

رنگ به رنگ

 

از پر رنگ ِ زمین است به کمرنگ ِ آسمان

 

 

و درختچه هایی قرمز -  عنابی

 

 

و باز شید است که گاه از این سو و گاه آن

 

قایم باشک می کنم با خودم گویا

 

 

 

و به معنای ِ واقعی قهقهه رسیدیم و ای کاش ِ بودن

 

و رها شدیم ،  رها ...

 

رها در صحرایی پر گل

 

تنها

 

رها

 

ول

 

آزاد

 

آزاد ِ واقعی بودن

 

وای کاش ِ بودن

 

 

 

و هم اکنون است که باز می بینم چراغکان ریز و ممتد

 

ایستاده اند به استقبالمان

 

به استقبال ِ شروع روزمره گیها

 

 

 

 شاید

 

 

 

                                                        کاشان - اردیبهشت۱۳۸۷   

 

 

 

پ.ن.۱ : پس چجوری بهاکتا عکسو دیده ؟

پ.ن.۲ : عکسو دوباره آپلود کردم !!!

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 14:15 | لینک  | 

 

و آتش بازی می کردند الیاف عبادتم

 

با سحر خیزی آسمان

 

و من مبهوت تماشا و غرق هیچ

 

 

 

و فردایی که از شرم گفته ها و شاید نگفته های ِ بی تابش

 

در توتی گس و تلخ و ترش و کال ، ملولم ، بی قرار ۰

 

می سپارم گیسوانم را به باد ،

 

به دور از تشویش ِ هرج و مرج ،

 

ولی بی تابم ، بیقرار ، بی آرام ،

 

و شاید محتاج

 

و شاید ، شاید نه ، حتما !!

 

 

 

و نیاز است که می تازد این روزها

 

و محتاجم و می طلبم و سیر نمی شوم  و نمی شود

 

و می ترسم از اینکه روزی  سیر شوم ، سیر شود

 

بیشتر شود تا شوم

 

 

 

یکنواخت شوم ، یکنواخت شود ، یکنواخت شویم

 

                                                            مثل همه

 

و بد دردی است این همه گیری لا مذهب

 

                                                    بد دردی است

 

 

 

هزاران دست برای محاط شدن به هجوم افکارم نیاز دارم ،

 

و شاید بیشتر ،

 

و یا نه ، شاید یک دست هم کافی باشد

 

                                               که هست

 

 

 

و چقدر زجر آور است که بخواهی و نیابی ،

 

یا نتوانی ،

 

یا نشود ،

 

شعار است که " رها کنیم و رها شویم "

 

 

به وقت رها شدن

              با هزاران غل و زنجیر ِ آنچنانی

                                   خواهیم گره زد خودمان را به افکار بوده و نبوده

داشته و نداشته مان

 

 

 

می ترسم ، شفاف !!!

 

 

 

هنوز هم کاسه ی حیرت  و هیجانم پراست از ، چه باید کرد !!!

 

و حقیقتا درگیر ِ خفه شدنم ، هنوز !!!

 

 

 

نفس نمی توانم کشید۰

 

چیزی راه نفسم را بند اورده است ، از جنس ِ نمی دانم ۰

 

 

 

واعتراف می کنم که گاهی از توانم خارج است 

 

اعتراف میکنم

 

حس ِ داد ، دارم

 

داد

 داد

 

 داد

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 9:55 | لینک  | 

 

نیازش را می پرستم

و دلم از شوق یا ازهیچ می لرزد *

 

* : از  اخوان ثالث کمک گرفتم که حقیقتا ناب نوشته - ناب !!! 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:15 | لینک  | 

 

 

 و تابلوی  ِ عبور ممنوع  ،  برای  ِ هیچکس

 

 و سکوت و تلاش ،  برای  ِ هیچکس

 

 و درک ِ عشق  و نـَفـَس ،  برای  ِ هیچکس

 

 

 

 

 و دیگر تلاش نخواهم کرد ،  برای  ِ هیچکس

 

 و دیگر نگاه نخواهم کرد ،  برای  ِ هیچکس

 

 و دیگر منتظر نمی مانم  و نیستم  و نخواهم شد ،  برای  ِ هیچکس

 

 و دیگر درک نخواهم کرد ،  برای  ِ هیچکس

 

 

 

 

 همیشه از هیچ  بودنهایم  متنفر بوده ام ،

 

                                              حتی  برای  ِ هیچکس  ...

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:52 | لینک  | 

Photo By:       Arnoldas Jurgaitis

 

 

 گاهی

 

 با بعضی هجاها

 

 می توان

 

 یک عمر

 

 زندگی کرد

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 13:58 | لینک  | 

 

احساس نیازی می کنم ، عمیق

وجودم پر از احساس ِ خلاء است

و یا پر است از خلاء ِ احساس

دستانم جرات نوشتن ندارند

می لرزند

سردند

سردی شفاف

لمس اند و بی حس

بی حسی شفاف

در این هوای ِ گرم ، سردم است

خودم را چگونه مجازات کنم ؟

او را چگونه مجازات کنم ؟

آیا اصلا باید مجازاتی باشد ؟

 

دست خودم نیست

همه چیز را اشتباه می نویسم

اشتباه می گویم

اشتباه می خوانم

کارم نمی آید

نمی توانم

بی روحم

بی حرکت

گویا از جنگ ِ هفتاد و دو ملت باز گشته ام۰

 

 

پیروزیم را که تبریک گفت ،

                                    مُردم !

و اینکه دیگر فرقی نمی کند ، 

                                      خاکم کرد !

هنوز هم که هنوز است ،

صدای ِ خاکها را که به رویم می ریزند ، می شنوم !!

باران ببار و خیسش کن ، شاید غبار ِ کمتری برخواست !!

.

.

 گفتم :

جایی برای ِ گفتن ، نگذاشتی  !

 گفت :

حرفی برای ِ گفتن ، نداشتی  !

.

.

کاش اینجا نبودم

کاش ، جایی بودم تا هیچکس نبود

در آستانه ی ِ خفگی ام گاهی ، خفگی ، خفگی !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 15:25 | لینک  | 

تو یه بی عرضه ی ِ به تمام معنایی ...

تو عرضه ی ِ حرف زدن نداری ...

تو عرضه ی ِ یه عذرخواهی ِ خوبُ  نداری ...

تو عرضه ی ِ قشنگ زندگی کردن نداری ...

تو عرضه ی ِ خوب بودن نداری ...

تو عرضه ی ِ خالص بودن نداری ...

تو فقط عرضه داری مغرور باشی و خودخواه ...

و من همچین دوستی نمی خوام .

هرگز

هرگز

 

متاسفم ولی تو عرضه ی ِ داشتن ِ یک قلب ِ پاکُ  نداری

برای ِ همینم خدا بهت نمیده ...

چون عرضه ی ِ نگهداریشو نداری ...

 

تو خودیت ِ خودت ، گم شدی !!!

لیاقتشو نداری ، کسی دستتو بگیره ...

 

پس تو باتلاق ِ غرورت اینقدر در حسرت ِ خالص شدن

دست و پا بزن

تا بمیری

.

.

.

 

می دونی ؟

تو رانده شده ی ِ عشقی .......

واین تنها سزای ِ انسانهای ِ خود بینه !!!

 

 

                      

 

 

 

پ.ن :

آنقدرها هم که فکر می کردم رانده شدن از عشق بد نیست!

بی عشق که زندگی می کنی ، خودت را از هر چه هست و نیست رها میکنی !

مسئولیتی نداری ...

فقط خوشی !!!

فقط سپری می کنی !!!

این هم عالمی دارد .

ترسو بودن و ماندن هم عالمی دارد .

مبادا روزهای ِ پر از هوستان را به روزهای ِ پر از عشق ببخشید !

مبادا پر شوید از هر چه هست و نیست !

مبادا دار و ندارتان را ببخشید !

مبادا !

مبادا !

مبادا !

 

خوب کاری می کند 

گویا اینگونه روزگارم بهتر است  

همینطور طی مسیر می کنیم !!

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:39 | لینک  | 

 

هرگز نمی بخشمت .

تمامَم سعی کرد که چنین  نشنود ... اما

هرگز نمی بخشمت .

می گرید  و نمی گوید  و نمی بخشد !

 

 شاید باز هم به همین خاطر است که آسمان هم می گرید .

 

و نمی بخشمش .

و همینطور است که سلسله وار نمی بخشیم .

اما نه

من ...

من ، دست خودم نیست ،

                                می بخشم !

 

و همین امروز است که مردمکانم غرقند در دریای ِ عشقش

ویا نه

بهتر است بگویم ؛

مردمکانم روی دریای ِ عشقش ، خوابیده اند ،

ولی اینبار نه با آرامش ،

که نگرانند باضافه ی یک حال ِ بد ِ دیگر که خودم هم  نمی دانم چیست !

 

واینکه  نمی دانم چرا نشد !!

و اینکه هنوز هم به دنبال ِ چرائیش هستم !

و اینکه چه شد که نشد !

و اینکه از کجا شروع  شد  و  کجا ...

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 9:3 | لینک  | 

 

بوی ِ خاطرات دور …

 

بوی ِ یاس و یار …

 

بوی ِ سبز ِ چمن

                    و

                        سفید ِ ابر

                                    و 

                                         آبی ِ آسمان …

 

بوی ِ نسیم

                 و

                       غنچه های ِ هررنگ …

 

 

صدای ِ آب و رود و آرامش …

 

آری ، صدای ِ آرامش …

 

یادگار روزهای ِ خوشی که گذشت …

 

تکرارشان می کنیم ،  گاهی ،  یک در میان …

 

باز هم تنها …

 

هنوز نرسیده اند …

 

باز هم انتظار ِ لعنتی …

 

 

 

 

آب ِ انار و تشویش ….

 

 

  

 

( اگه اشتباه نکنم ، اینم گل ِ درخت ِ انار  ِ )

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:5 | لینک  | 

 


نمي دانم كجايم !!؟
گويا جائيست بين زمين وآسمان ...
و يا نه
شايد چند صدها متر زير زمين ...
و شايد چند صدها متر بالاتر از آسمان !!!

نمي دانم ، فقط مي فهمم  ، محو است
نه شايد هم مِه باشد ...
واي كه چقدر گنگ است ...
گيج ِ گيجم
بي وزنم ، سبك ، آرام .
سكوتي لبريز دارد فضايم .
هيچ كس نيست كه فضايم را خط بكشد.
گويا رها شده ام.
ديگر هيچ نوري به چشمانم نفوذ نمي كند.
اينجا خورشيدكشان هم مهر را مي فهمد.
سوي كمي  دارد آنهم از پشت ابر
شايد  آن پشت ها تنها نباشد كه با ما نيست.
چگونه بگويمش ؟
شايد بتوان گفت : گرگ و ميش !!!

چه هواي ِ مَلـَسي ...
نسيمي خنك ،
اينبار تمام ِ وجودم هواست ... كه چه خوب و راحت است ، راحت نفس كشيدن !!

گونه هايم را مي نوازد ، قطرات آب ِ درون نسيمش !!!
واي خداي من ، چه مي گويم ؟
صبر كن ،
گوش كن
باران است ،
ببين كه چگونه بر بال ِ نسيم نشسته و با او آميخته !!!

اينجا همه چيز جور ديگرست ....
گوش كن ...
مي شنوي ؟
آيا اين نواي ِ ملايم را تو هم  مي شنوي ؟
آيا تو هم مي فهمي كه چقدر لطيف و پاكست ؟

چشمانم را مي بندم ...
نسيم و باران مي خورم
گيسوانم در باد ميرقصند
و نوا نوش ميكنم .
نوا نزديكترم مي شود
مي روم اما پاي ِ رفتن ندارم
آنها مرا  مي برند
مي چرخيم و مي رقصيم و مي رويم ...
نه ، نه
پرواز است ، پرواز مي كنيم !!

واي خداي ِ من
چه سفيدكان ِ زيبايي !!!
بوي ِ ياس است ، اما ياس نيست ...
از اين بالا تمام ِ آرزوهايم ، سفيدند ...

نميتوانم متمركز شوم
اينجا هر چه مي بينم ، دوست ميدارم ، عشق مي ورزم ...
هنوز هم برايم به دنبال ِ صدا در تلاشند
اما هر چه بيشتر نزديك مي شوم نامفهومتر است
ديگر خوب نمي شنوم
مفهوم نيست !!
گويا نواي ِ موزونشان نيز رمزي دَرِش نهفته است !!
نمي فهمم،نميشنوم ، چه ؟
بلندتر !!!
بلند تر!!!
.
.
.
مرا با خود كجا مي بريد
خدايم كمك
چرا بَـرَم مي گردانند
من كه كاري نكردم
بگو بَـرَم گردانند
دوست مي داشتم دوست داشتني هايش را
حداقل بگو ، چرا صدا قطع شد ؟
چه گفت ؟
چيزي مي خواست بگويد ؟
به من ؟
در تلاطم ِ مبهمش ، چيزهايي فهميدم .
گويا نشانه اي ميداد.
اما چرا فقط يكبار گفت ؟
آيا من سزاوار ِ داشتن ِ چنين مسئوليتي سنگينم ؟

و جوابم باز هم سكوت است
مثل هميشه
سكوتي سنگيـــــــــــــــــــــــــــن !!

آنجا را ببين ، مي بيني ؟
چقـــــــــــــــــــــــــــــــــدر قاصدك !!!!!!!!!!
اينهمه قاصدك براي ِ من است ؟
پاداش ِ كدامينم است ؟
سكوتم ؟
صبرم ؟

( و باز هم سكوت )
.
.
شايدهم سوغات است و باز من مسئولم !!
شايد باز هم هيچكدامش مال ِ من نيست !!؟
هان ؟

( و باز هم سكوت )


نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 3:47 | لینک  | 





قاصدك ، همسفر ِ ماست ، درين دشت ، ببين !!!
قاصدك ، منتظر ِ ماست ، بريـــن رشك ، ببين !!!


تو گل ِ قاصدمي ، من چه كنــم ، باد شوم ؟
چه كنم ، در حرمت ، محرم ِ اسرار شوم ؟


تو كه گفتي نكني ترك ِ من و يار شـوي ،
پس چرا رفتي و آن مونس ِ كرار شدي ؟


تو نبودي كَـسَـكَـم ، كز دلت آرام شوم ،
تو نبودي مَـهـَـكـَم ، كز برت آلام شوم ،


نـشـدي دلبَـرَكَـــم ، نـاز ِ نـگاه ِ تو كَـشَـــم ،
نـَبـُـدي در بَــرَكَـم ، راحت ِ جان ِ تو شَـوَم ،



تو نه آني كه كنم ترك ِ تو و خام شوم ،
تو نه آني كه محبت نكني ، رام شــوم ،


من نه آنـــــم كـه شـــــوم عاشق ِ  بُـبريـــــده ي ِ  تو ،
من نه آنم كه روم در طلب ِ جام ِ جم از سينه ي ِ تو ،


من منم ، خاك منم ، جام منم ، روح تويي !
من منم ، نــــاز منم ، راز منم ، كوه تويي !


تو بتي ، خاك ِ وجودم ، ز تمناي نگاهت ، همه مست ،
تو مَهي ، مِهر ِ وجودم ز تمناي ِ هبوطت ، همه دست ،


من روم ، نوش روم ، مست روم ، ترك كنم ،
تو برو ، كام برو ، وَحش برو ، چرخ زنان ،


كه دگر شيشه ي ِ عمرم به سر آمد ، نفسي ،
كه رفيقان همه رفتنـــــــد و ندانست ، كسي ،

قاصـــدك ، چنـــــد زمانيست كــــه نا آرامم ،
من ، دَرين ، دير ِ كُـهن سال ، بِشُستم جانم ،


قاصدك ، قصه بگـــو ، راي بزن ، شعر بخــــوان !

كه من ، افتان و روان ، دامگـَهَم ، عشق فروش !


نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 3:1 | لینک  | 

 

با آرزوی عاشقانه ترینها !!!

م ب ا ر كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!


نمي دونم چرا هر چي تلاش مي كنم دست پخت امسال هفت سينم بهتر از اين آپلود نميشه !!
ولي خوب عيبي نداره .. با شماها تعارف ندارم و از آپلودر هم پررو ترم !!
حالا ميزشو نبينين ، تا بعدا درستش كنم!!!

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 1:6 | لینک  | 

 

این روزها فرقم متفاوت تر از هر روزانه ام است ....

برای من دعا کن.

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 8:49 | لینک  | 

 

هنوز هم همه منتظرند ،  منتظر بهار ،  که چه !؟

تمام عمرمان را در انتظاریم ، منتظر ... ، که چه !؟

 

 

            وقتی راهی برای بازگشت نیست ... چه انتظاری  ؟

 

 

وقتی فردایی مثل امروز خواهی داشت  وَ  وَ  وَ ...  چه انتظاری !؟

که فردا هم مثل امروز باشی ؟

مثل دیروز ؟

 

تکرار می کنیم دیروزهایمان را در فرداها ، که چه ؟

کاش میشد آنقدر زمان را نگهداریم تا فردا نشود ...

 

کاش میشد به آن دیروزهایی بازمی گشتیم

 تا

عمرمان را در انتظار فرداهایمان تلف نمی کردیم

 

دیگر انتظار هیچکس و هیچ چیز را نخواهم کشید ...

 

حتی بهار و زمستان را ...

 

 

 

مفهوم انتظار بی مفهوم است !!!

 

انتظار بی مفهوم ها را نخواهم کشید !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:53 | لینک  | 

 

 

در پشت پرده های فراموشی زمان ،

 

قاصدکهایم را به تماشا نشسته ام ،

دیگر هرگز قاصدکانم را فوت نخواهم کرد !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 14:32 | لینک  | 

 

           

            

گویا این قصه سر دراز دارد

حکایت تا سه نشه بازی نشست !!!

چند روز پیش مطالبی رو تو وبلاگ دو تا از دوستای خوبم  سلماز  و نفیس  خوندم ،

و با توجه به مطالب ذکر شده و اصرار بقیه دوستام تصمیم گرفتم

یه نامه از " کارو" بذارم اینجا !!!

قبل از اینکه بخونین گفته باشم که این مطالبو " کارو"  نوشته و من منعکس کنندم  !!!

( البته شایان ذکره که با بعضی  نظراتش ، کاملا موافقم ، که چنانچه نبودم ،

این نامه هم الان تو وبلاگ من نبود !!! )

و باز جا داره بگم که در همه ی مسائل استثناء هم وجود داره ، به دوستانم بر نخوره !!!

 

 

 

 

 

نامه ی سرگردان

 

 

آرلن !

این نامه را در پایان ِ روزی برایت می نویسم که غروبش بطور وحشتناکی غم انگیز است

 و آهنگ طپش قلب محزونم ، غم انگیز تر از غروب ...

برآنچه بناست در این نامه به تو بنویسم ، به هیچگونه سوگندی احتیاج نیست...

برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است و هم مسیح مصلوب...

هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سر تا سر وجودم،

زندان دور افتاده ایست از مشتی امید واخورده و روحم جنگلی متحرک و سرگردان

از آرزوهایی عاصی ...

 

گوش کن آرلن !

دلم میخواست هنگام نوشتن این نامه ، بلافاصله پس از نام ، کلمه ای دیگر اضافه کنم ...

کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه می شود ؛ کلمه ی " من "

دلم میخواست به خود حق می دادم و تو را " آرلن من " خطاب کنم... دریغا که نمی توانم...

 

امادر این لحظه ی بخصوص ، توانستن مطرح نیست !

برای نخستین بار ، بگذار خواستن منهای توانستن امکانپذیر باشد...

بنابراین:

آرلن من !

 

کاش میدانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه ، شیون شبانه ی قلب من است ...

قلب من امروز غروب ... همین چند لحظه پیش ، سکوت خود را شکست

و با من با دیده ی گریان گفت که ... چند ماهیست ازقلب تو آبستن است !

تعجب نکن ، آرلن ...

فکر میکنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه میتواند باشد ؟

جز آن (هیچ) همه چیزشکن مقدس که خوراکش ، شیرین ، سرشک است..

آن فرزند نامرئی شب زفاف قلبها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام

« عشق » است .

 

میدانی یعنی چه آرلن؟

امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام ،

شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی ،

هرگز قلبم را تکان نمی داد.

اما چکار کنم که

همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام  ،

 بیداد کرد !!!  

 

 

مردها آرلن من  !

در چهارچوب عشق و محبت ، به وسعت غیر قابل تصوری ، نامردند .

برای اثبات کمال نامردی مردان ،

همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن ،

احساس می کنند که مردند .

 

تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده ،

پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،

عاجز تر و توسری خورده تر از یک زندگی اسیر ،

گداتر از همه ی گدایان سامره ،

پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش گدایی عشق می کنند...

اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن ، راحت شد !!!

یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده

و

 تازه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جستجو می کنند ؛

در شکنجه دادن و بزنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر !!!

 

 

آرلن من !

از اینکه ترانامزد خطاب می کنم ، ناراحت نباش

چه مانعی دارد که برای نخستین بار ترا با خود ِ تو آشنا کنم ؟

 

اگر بخاطر داشته باشی ، سه سال پیش بود که بر حسب سماجت تو، با یکدیگر آشنا شدیم !

در آنزمان ، من دختری بیست ساله بودم و تو جوانی بیست و هفت ساله...

من برحسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم که با جوانی لا اقل هفت سال بزرگتر از خودم ،

به امید یک وصلت ابدی ، نرد عشق ببازم .

 

باختم .

 

من تا بیست سالگی جز تحت تاثیر رویای فردای ِ زندگی ،

 هرگز بخاطرهیچ چیز ،

بخاطر هیچ کس ،

با هیچ بوسه ای ،

در هیچ آغوشی ،

از فرط شوق نلرزیده بودم ... !

 

در حالیکه مطمئنم که ترا سالها پیش از دیدار من ، در خیلی از شبهای خوشگذرانی ، فواحشی که سنشان حتی هفت سال بزرگتر از مادر تو بوده است ...  ترا با تمام روح ولگردت

با همه ی سلولهای بدنت ، لرزانده بودند .

 

و بدین وصف از همان نخستین روزهای آشنایی ، هر بوسه ای که بین ما رد و بدل میشد ،

زلزله ای در ارکان وجود من بوجود می آورد ...

در حالیکه برای تو ، بوسه گرفتن از لبان من ، داستان مبتذلی بود که برای تجدید

خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه ، تکرار میشد .

 

بوسه های تو همیشه با داستانی از بی تابیها و بی خوابیهایی که ظاهرازاییده ی عشق من بود ،

 شروع میشد

و

 با حماسه ای درباره ی آینده ای که بنا بود ، تو برای سعادتمند کردن من ، پایه گذاری کنی ،

خاتمه می یافت .

 

خدا می داند که همه شب ، هر شب ، که من از تو دورمیدم ، با چه لذتی، چه امیدی ،

به مادرم نوید میدادم ، که بزودی پس از یک وصلت آبرومند، فرزندی از سینه من

شیر خواهد خورد .

 

مدتی گذشت ...

کار از بوسه ها گذشت ...

دستها از شانه سرازیر شدند ،

سینه ی من ، سینه ی سفید و لغزان من بازیچه ی پنجه های ِ تو شد .

خدا می داند که با هر یک از تماس دستهایت با سینه ی ملتهب من  ،

تا چه پایه احساس لذت می کردم ...

 

خاک بر سر جوانی !!

 

آنوقتها خیال می کردم که این لذت ، زاییده ی عشق است !

دیگر فکر نمی کردم – نمی توانستم فکر کنم –

که با آن طریق که تو با من عشق می ورزیدی ،

اگر بجای من ، مادربزرگ من هم بود ، احساس شوق می کرد...

و این حقیقتی است که اکنون احساس می کنم ،

دیگر هرگز قلبم جوان نیست ... برای من روشن شده !!!

 

آرلن !

سوگند به هرچه قلب گرم است و هر چه سینه ی سرد ،

به همه ی اقیانوسهای ثابت ،

نسیم های صامت ،

به سرشک قلوب منتظر ،

به هوسهای ولگرد ،

با احترام یک زن به یک مرد ِ تمناشکن ِ عجزناپذیر ،

به نفرت یک زن نسبت به عجز ِ یک مرد ،

به هرچه زیبایی در بسیط طبیعت است ،

به هرچه طبیعت زیباست ،

به نامردی همه ی قلبهای ِ شکیبا ،

و جلال و مردانگی هرچه قلب ِ ناشکیباست ،

به هرچه ایمان داری ،

سوگند

در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ،

امشب ، آنقدر احساس کینه نسبت به تو می کنم که اگر قدرت میداشتم ،

قلب ِ ساده ی بدبختم را ، که اینچنین احمقانه ،

ترا ، پدر ِ فرزندش را ،

از من میخواهد در تک سینه زنده بگور می کردم .

 

به یادت هست آرلن ؟

هرگز یکبار نشد که تو ، می نزده ، به میعادگاه ما حاضر شوی . میدانی چرا ؟

هرکسی برای ِ نقاط ضعف ِ خود ، از می مدد می خواهد .

عشق تو نسبت به من – همانطور که ثابت شد – هوسی بیش نبود .

تو بخاطر تقویت این هوس ، هرشب می زده سراغ ِ دل ِ حسرتبارم را می گرفتی....

منهم امشب برای ِ تقویت کینه ام ،

به وسعت نفرتی که نسبت یه هر چه مردست و مردانگی ، دارم ، مشروب خورده ام !

چکار می توانستم بکنم ؟

آخر اگر مست نمی کردم ،

چگونه می توانستم به تو بگویم که تا چه پایه ازوضعی که من داشتم ، سوء استفاده کردی !

از شرم من از اینکه باید در خانه پدر مانده باشم ،

از شتابزدگیم در پایان دادن به خواری زاییده از این شرم ...

از خنده های ِ طعنه آمیز همجنسان ِ من ؛

دختران ی همسن من که بطوری تصادفی قبل از من ازدواج کرده بودند

و نگرانی من از اینکه ، مبادا تو ترکم کنی ...

و از محبتهای ِ بی پایانی که برای نگهداشتن تو در حق تو می کردم !

از همه ی اینها تو تا چه حد ، سوءاستفاده کردی !؟

 

هیچ میدانی ؟

 

و آنوقت برای ِ پایان دادن به کمدی نامزد بازی ،

هرگاه سخنی با ناراحتی وصف ناپذیر پیش می کشیدم ،

میگفتی که پول کافی برای ِاینکار ندارم !!

 

آخر نامرد ،

من از تو کی پول خواستم ؟ که تا کنون ، در عرض این سه سال سرگردانی و شب زنده داری

هنگامی که لبان ی تشنه ی تو مرا خواستند ، تو بجای لبانت ، اسکناس بر لبانم گذاشتی ؟؟؟

 

فراموش کن آن عده ی معدود اززنان هرزه پول پرست را که بهانه بدست ِ مردها و

بازی کردنشان با سرنوشت ِ زنان ِ زندگی داده اند !!

 

تو خیال می کنی اگر فردا ، یک چک ِ یک میلیون دلاری برای من بفرستی

که مثلا این را بگیر و من « خداحافظ »

من با یک میلیون دلار می توانم سایه ی ترا از زندگیم کم کنم ؟

 

این مردها هستند که فکر می کنند ،

پس از ازدواج با برخ کشیدن ِ معشوقه های ی دوران ِ جوانیشان ،

ارج و احترامشان در نزد زنان فزونی می گیرد !!!

 

من ِ بدبخت ،

گیرم که فردا با مرد ِ دیگری ازدواج کردم ،

کافیست که یکبار نام ِ ترا به اشتباه ببرم ... تمام شد و رفت .

 

آرلن !

اشکهای ِ سرگردان ، بیچاره ام کردند ... دیگر قدرت ِ نوشتن ندارم ...

نامه ام را که انعکاس ِ واپسین تپش ِ قلب ِ یک عشق ِ ناکام است ، تمام می کنم .

برای ِ تو هرگز ، روز ِ بد نمی خواهم ، برای ِ اینکه بالاخره زمانی دوستت میداشتم ...

 

 

تنها ، آرزوی ِ من اینست که تا پایان ِ زندگی ِ هوسبازت ،

    

                                                       هرگز لذت ِ عشق را نچشی .

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 16:29 | لینک  | 

 

برای ِ همیشه به یاد داشته باش ؛

اولین و آخرین مقصر در زندگی هر کس  ،  خودش است ۰

پس در خط خطی های ِ ذهنت ، به دنبال خودت باش و نه دیگری !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 18:33 | لینک  | 

 

 

دلتنگم

ازون دلتنگی هایی که هیچ رقمه برطرف نمیشه !!

اصن خودمم  نمیدونم دلتنگ چی یا کی هستم !!!

شاید دلتنگ خدام

.

.

.

گفتم که هیچ جور برطرف نمیشه !!!

خودمم نمیدونم چمه !!!؟

یه عالمه سوال تو مغزمه .... یه عالمه !!!

که جواب دادنش فقط کار خودشه ...

 

آیا حقیقتا  من مستحق اینهمه ... می باشم !؟

 

راستی ...

 تعمیراتی اعصاب سراغتان هست ؟

اعصاب خوب داشته باشید ، تعویض هم میکنم !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:36 | لینک  | 

 

تمام ِ زورم را چند وقتی است که جمع کردم  !!!

اگر اینبار هم سعی کرد و نشد ...

اگر اینبار هم سعی کردم  و نشد ...

دیگر صبر جایز نیست ۰

معطل نمی کنم ۰

الان هم  دیر است ۰

خیلی دیر ...  خیلی ...  !!!

خیلی پیشتر از اینها باید چنین می کردم ۰

خودم را از هر چه هست و نیست رها خواهم کرد ۰

رهایش می کنم ۰

تنها زندگی کنم بهتر است ، گویا ۰

چند سالیست که توان دوست داشتنم تحلیل رفتست ، گویا ۰

انسانهای ِ خوب و هدیه های ِ خدا که گناهی ندارند ۰

من گناه دارم ۰

من گناهکارم ۰

همه ی گناههای ِ دنیا مال ِ من است !!!

خودم را تنها می گذارم ۰

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:44 | لینک  | 

 

می پذیرم تمام ِ سردیها را ،

تمام ِ سختیها را ،

دوست میدارمشان هنوز ،

همه شان را تک به تک !!

دوست خواهم داشت ، هرچه بیشتر ،  بدیها را ،

 

این روزها کلا خوبها نداریم ، فقط بدها می نویسیم !!!

 

پذیرای ِ هر چه ناملایمت است ، می باشم .

 

به تمرین کشیده ایم صبوری را ،

با هم حکم بازی می کنیم ، این روزهای ِ بیرنگ را .

 

اجازه داده ایم ، هر کَس ، هر آنچه را می خواهد ، به شب و روزمان نازل کند .

 

خلاصه می کنم دار وندارم را ؛

این روزها همین است هست و نیستم .

 

هر کس از هر جا ناراحت و دلگیر است

 تعارفات پیش بینی شده و ناشده اش را ، هماهنگ کرده و ناکرده اش را ،

 در صندوقچه ی ِ مادربزرگ و یا زیر ِ فرش ِ پدربزرگ گم کند

 و

 دعوتم را بپذیرد .

 

اگر صندوقچه و فرش هم ندارند ، مهم نیست ،

خودم تعارفاتتان را به قیمتی باور ناکردنی ، خریدارم .

 

گویا هرچه جای ِ خالیست برای ِ ماست !!

جزء وظایف ِ شبانه و روزانه ام شده است ،

                                              گویا ،

                                              پر کردن ِ پرانتزها و جای ِ خالیها !!

تنوعم دهید ؛

جدول ِ نامردی خدمتتان هست ؟

 

گویا دنیا خودش را ،  فقط  ، پشت و رو به چوب لباسی ِ زمان ِ من آویخته !!

باشد ،

طوری نیست ،

حال که دنیا به میل ِ ما نمی چرخد ،

ما به میل ِ روزگار بلیط ِ چرخ و فلک می خریم !!

 

اگر از من می جویید؛

شما هم شریک ِ روزگار و رفیق ِ چرخ و فلک شوید ، این روزها .

 

از ما گفتن بود !!

 

بگذریم ، داشتم خلاصه می کردم ؛

من آماده ام تا هر کس هر چه میخواهد بر احساسم  گره  کند .

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 0:46 | لینک  | 

 

 

نمیدونم میدونین یا نه ؟

حتما شماهام فهمیدین که این روزا عشقهای واقعی خیلی کم پیدا میشه !!!

عشقها خالص نیست ،،

خالص یعنی با تمام وجود از خودت بگذری برای طرف مقابلت ،

همه جوره !!

مگه چه عیبی داره خوب ِ مطلق بودن ؟ عاشق ِ مطلق بودن ؟

نمیدونم مردم چیکار دارن به طرف مقابلشون ؟

عاشق یعنی طرف مقابلت را بپرستی ، بدون ِ انتظار و توقع !!!

نمیدونم شایدم من اشتباه می کنم ولی به این مسئله ایمان دارم ، یعنی اعتقادمه !!!

و احساس می کنم اینطوریه که عشق به شما رو میاره  و

سخت ترین افراد هم میتونن شمارو هر آنطور که می پسندید ،

عاشقانه دوست بدارند !!! 

 

بی خیال هر چه هست و نیست بابا.

همون بهتره برگردیم به دوران کودکیمون ،

خدایی تو اون عالم همه چی بهتر نبود ؟؟؟

همه چی پاک و خالص بود ... همه چی ...

خالص مطلق !!!

یادتونه بچه بودیم ... خیلی ببخشید خر بودیم ... عاشق هر کس و ناکسی می شدیم ؟

مثلا بقال سرکوچه ؟

ای جووووووووووووونی !!!!

برام تعریف کنین ببینم شماها این جوری عاشق شدین ؟

یادمه یه بار یکی از مشتریهای پیرمون برام تعریف می کرد که دوران دبستان عاشق معلمشون شده بوده و بهش گفته بوده و همینطور که داشته با موهای طرف به قول خودش عشقبازی می کرده ، یک سیلی محکم دریافت کرده !!!

 

 

 

برای انتخاب باید سخت گرفت ولی بعدش باید دلتو به دریا بزنی !!!

باید آسون بگیری !!!

 

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی : 

 

البته قبول دارم که طرف مقابلت هم باید لیاقت عشق پاک و خالصت رو داشته باشه

و

چنانچه نداشت

به همون راحتی و خوشمزگی باید بهش اجازه ی رها شدن را داد !!! 

ولی بازم خالصانه باید دوستش داشت تا همیشه ، خالص یعنی همین !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:30 | لینک  | 

 

 روزی را گذراندم

 که در آن

 هدیه هایی می بارید آسمانی

 سفید

 روشن

 و

...

 باریدن  بهانه ی  بودن ،  بود ،  شاید !!

 بهانه ی  گم شدن

 شاید هم  بهانه ی  پایان

 

 ولی نه هر پایانی

 و نه مثل ِ هر پایانی

                          پایانی بود مَـلـَس !!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 13:58 | لینک  | 

 

ناراحتی هایم را

دلتنگی هایم را

دل شکستگی هایم را

بر آب ِ چشمانم  فوت می کنم

بر قاصدکهای  پُرپَر فوت می کنم

شاید ....

  

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 14:23 | لینک  | 

 

  نه بودنش را تاب ِ تحمل دارم و نه نبودش را توان ِ دوری !!!

  تحمل می کند خودش را ، حالم !!

 

 خاطراتم را به یادگاری در گلدان پر از گـُـلم آب میدهم !!
 اما چه فایده که خاطرات گل نمی دهند !!

 

 اینقدر آبشان دادم چیزی به گندیدنشان نماندست.

 

 چه میشود با من ؟

 هزار و یک نفر موجود زنده و مرده را ، خودم ، احتیاج دارم

 تا جلوی این آب دادنهای ِ روزانه ام را بگیرند.

 

 خودم هم که گل نمی دهم  یعنی توانش را ندارم 

 تا حداقل به آن دلخوش باشم  !!

 

 دلتنگ ِ گلهای سفید ِ سه پَر ِ کوچک ِ گلدان ِ بهاریم می باشم ،

 تا ببوسمشان !!

 

 همه به اینکارم می خندند و با چشمهای گشاد نگاهم میکنند

 آخر اگر هر کدام را نبوسم دلگیر می شود !!

 همه شان را می بوسم تا هیچکدام دل مرواریدی ِ شیرینشان نگیرد.

 

 کاش زمستانها هم گلدانم گل میداد ...

 یکبار داد !!!

 

 فکر کنم خدا وساطت کرده بود.

 فکر کنم ....

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 16:42 | لینک  |