این روزها آفتاب رنگیست !!
آسمان رنگین کمانیست !!
لیک نه ،
آسمان رنگ ِ کمانی ، از آفتاب ِ پاک ِ بَلد ِ امانیست !!
این روزها آفتاب ، نور ِ مهربانیست !!
گرم و سپید چون ابر بهاریست !!
عطرش از عرش ِ ناب ِ خداییست !!
روح ِ رود ، چون که درونش جاریست !!
لیک این نه از نور ،
و نه ابر ،
و نه رنگ ،
و نه رود ،
که ،
این روزها آفتاب ، خود زندگانیست !!!
در راه سفرم ...
سفری دور ...
سعی ام را می کنم ...
مقصدم نزدیک است ...
ولی گویا نه خیلی ...
راه ناهموار است ...
اراده ام استوار ...
من هنوز هم همانم ، سرسخت ......
کاش می شد ، دروغ گفت !!
کاش میشد ، بازگشت !!
کاش میشد آنی نبود که همه می خواهند !!
کاش میشد ، هیچکس نبود !!
بیچاره قاصدک ،
که حتی لحظه ای هم برای خود ،
رها نیست !!!
می گفت :
مدام من ِ بیچاره را به این سو و آن سو فوت می کنند.
دلم برایش می سوزد ،
می گفت:
از خبر بردن و آوردن خسته شده ام ،
دیگر این روزها خبرهای خوب نمی فرستند !؟
گفت :
خسته شده است .
خسته .

سوزنامه های قلم خورده ی زمستان در راه است
تا کوچ ِ مهر را از آسمان بی مهر شهر نوید دهد
و نیز برفراز بلندترین سنگفرشهای خیابان
سستی قدمهای مردم اهل دنیا را یاد نماید.
انبوه ِ نوای ِ برگ ِ درختان جنگل ِ تنک ِ آرزوها
اسیر باد ِ شوم و سرد ِ آسمان ِ پرغرور ِ هوسهاست
و تنها
قاصدکی را می مانیم که پشت ِ برگی پناه آورده است
و از فرا رسیدن ِ باد خبری ندارد
و جالب آنکه باد و پاییز با هم فرا می رسند
و اینگونه است که پرواز قاصدک در دنیا آغاز
و انسان متولد می شود

و آفتاب است و آبی و لغزش و لرزش
باد و باد و رقص گیسو و کلاه
نسیمش بوی یاس دارد گویا
همراه روح
آرام و ملموس
آسوده و ترسان
و از کی راه ما با هم یکی شد؟
و از کی گفتگوهامان ؟
.
.
.
و اما بر آب میریزیم
صدای خاطرات را
تا با خود ببرد و دریای جاودان مهر را از آن سر چشمه شود
و بر شیهه اسب سوار می شویم
تا بر سرعت گذر زمان چیره شویم
و شاید آن را در زیر چکاچک قطره های "باهم" مخفی کنیم
اما تنها چیزی که باقی می ماند
گذر زمان است و روان رود !!!!


پ.ن : این پست هم دختر آفتاب داره هم پسر آسمان !!


یکی بودیم ... یکی تر شدیم !!!
پ.ن.۱: بهاکتا
پ.ن.۲: چه جوریاست نمیفهمم ، ولی درونمه !!!

