یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
چقدر دير شديم
چقدر دلتنگ
چقدر تنها
سياه نيست ، ولي خوش نمي گذرد
چرا ما را بايد !؟
چرا ما را شايد !؟
خواب مرا برده است ، اين روزها
خوابي عميق
كدر
تار
!!!
آنها نگرانند
اينها نگرانند
من دلواپس
دلواپسم
دلواپس رفته ها و نيامده ها
من مسئولم
تاب جوابگويي اش در من نيست
مي شكنم
قوي ام
محكم مي شكنم
براي چه !؟
نمي دانم
گمم ، گنگم ، پريشانم
هستم ولي گويا نيستم
بودنم زير سوال است
و همين سوال است كه كمي سخت است
كمي درد دارد
كم كم ، مي كشد يكباره
نه
كم كم
يعني كم كم ، مي كشد ، كم كم
كه اگر يكباره مي كشت تا الان ...
مي دانم چرا
رمضان است
شبهاي قدر بوده
سر خدا چند وقت است كه شلوغ است
كسي را مي شناسيد پرونده ي ما را پيدا كند
بكشد ، رو !؟
.
.
.
دلواپسم
!!!
نوشته شده توسط مهریار در ساعت 12:11 | لینک
|
