تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

 

 

چقدر دير شديم

چقدر دلتنگ

چقدر تنها

سياه نيست ، ولي خوش نمي گذرد

 

چرا ما را بايد !؟

چرا ما را شايد !؟

 

خواب مرا برده است ، اين روزها

خوابي عميق

كدر

تار

!!!

 

آنها نگرانند

اينها نگرانند

من دلواپس

 

دلواپسم

دلواپس رفته ها و نيامده ها

 

من مسئولم

 

تاب جوابگويي اش در من نيست

 

مي شكنم

قوي ام

محكم مي شكنم

براي چه !؟

نمي دانم

 

گمم ، گنگم ، پريشانم

 

هستم ولي گويا نيستم

 

بودنم زير سوال است

و همين سوال است كه كمي سخت است

كمي درد دارد

كم  كم ، مي كشد يكباره

نه

كم  كم

يعني كم كم ، مي كشد ، كم كم

كه اگر يكباره مي كشت تا الان ...

 

مي دانم چرا

رمضان است

شبهاي قدر بوده

سر خدا چند وقت است كه شلوغ است

كسي را مي شناسيد پرونده ي ما را پيدا كند

بكشد ، رو !؟

.

.

.

دلواپسم

!!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:11 | لینک  |