تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

و همین کج راهه های به ظاهر زیبا ، کشیدندمان ، به آنجا که باید ،

و بردندمان ،

و گویا بازگشتیم ،

و شاید هنوز آنچه را که باید ندیدیم !

و نفهمیدیم !

وو به قول سهراب شاید ؛

کارما نبست شناسایی راز گل سرخ !

و همین است که زیر سوزن پرگار زمانه گیر کرده ایم !!

و می چرخند اطرافیانمان

و می چرخند و می چرخند و می چرخند ،

که شعاعشان ، آنچنان هم مهم نیست ،

رنگشان مهم است ، که آن نیز هم ...

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

ولی به کجا !؟

مثل همیشه به زمان ِ بی بازگشت ِ همیشه ؟

که همچنان بچر خند و بچرخند و بچرخیم !؟

و نایستند !؟

بی هدف ؟

و دوباره از آغاز تا انجام ؟؟

و دوباره و دوباره و دوباره ؟؟؟

و می بینم کسانی را که نیست عین خیالشان

که همچنان با همان شعاع قبلی در چرخش خوشند

ولی من دیگر نه .

دیگر نمی توانم سوزن ِ پرگار ِ چرخششان باشم .

شانه ام از تحمل بار ِ پرگار ِ زمان ، خسته شده است .

اصلا کند شده ام .

سوزنی را بهتر و تیزتر باید .

بار و بنه ام را بسته ام ، محکم ، سخت .

می خواهم بروم .

می دانم که دیگر باز نخواهم گشت .

و براستی که نباید ماند .

باید کوچ کرد

باید رفت ، پرید !

 

آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای قاصدک !!!

صبر کن !!!

من هم می آیم !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:47 | لینک  | 

 

این  روزها  آفتاب  رنگیست !!

آسمان  رنگین  کمانیست !!

لیک نه ،

آسمان رنگ ِ کمانی ، از آفتاب ِ پاک ِ بَلد ِ امانیست !!

این روزها آفتاب ، نور ِ مهربانیست !!

گرم و سپید چون ابر بهاریست !!

عطرش از عرش ِ ناب ِ خداییست !!

روح  ِ رود ، چون که درونش جاریست !!

لیک  این  نه  از  نور ،

و  نه  ابر ،

و  نه  رنگ ،

و  نه  رود ،

که ،

این روزها آفتاب ، خود زندگانیست !!!

 

 

نوشته شده توسط بهاکتا در ساعت 0:23 | لینک  |