
و همین کج راهه های به ظاهر زیبا ، کشیدندمان ، به آنجا که باید ،
و بردندمان ،
و گویا بازگشتیم ،
و شاید هنوز آنچه را که باید ندیدیم !
و نفهمیدیم !
وو به قول سهراب شاید ؛
کارما نبست شناسایی راز گل سرخ !
و همین است که زیر سوزن پرگار زمانه گیر کرده ایم !!
و می چرخند اطرافیانمان
و می چرخند و می چرخند و می چرخند ،
که شعاعشان ، آنچنان هم مهم نیست ،
رنگشان مهم است ، که آن نیز هم ...
و براستی که نباید ماند .
باید کوچ کرد
باید رفت ، پرید !
ولی به کجا !؟
مثل همیشه به زمان ِ بی بازگشت ِ همیشه ؟
که همچنان بچر خند و بچرخند و بچرخیم !؟
و نایستند !؟
بی هدف ؟
و دوباره از آغاز تا انجام ؟؟
و دوباره و دوباره و دوباره ؟؟؟
و می بینم کسانی را که نیست عین خیالشان
که همچنان با همان شعاع قبلی در چرخش خوشند
ولی من دیگر نه .
دیگر نمی توانم سوزن ِ پرگار ِ چرخششان باشم .
شانه ام از تحمل بار ِ پرگار ِ زمان ، خسته شده است .
اصلا کند شده ام .
سوزنی را بهتر و تیزتر باید .
بار و بنه ام را بسته ام ، محکم ، سخت .
می خواهم بروم .
می دانم که دیگر باز نخواهم گشت .
و براستی که نباید ماند .
باید کوچ کرد
باید رفت ، پرید !
آهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای قاصدک !!!
صبر کن !!!
من هم می آیم !!!
این روزها آفتاب رنگیست !!
آسمان رنگین کمانیست !!
لیک نه ،
آسمان رنگ ِ کمانی ، از آفتاب ِ پاک ِ بَلد ِ امانیست !!
این روزها آفتاب ، نور ِ مهربانیست !!
گرم و سپید چون ابر بهاریست !!
عطرش از عرش ِ ناب ِ خداییست !!
روح ِ رود ، چون که درونش جاریست !!
لیک این نه از نور ،
و نه ابر ،
و نه رنگ ،
و نه رود ،
که ،
این روزها آفتاب ، خود زندگانیست !!!