تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

در راه سفرم ...

سفری دور ...

سعی ام را می کنم ...

مقصدم نزدیک است ...

ولی گویا نه خیلی ...

راه ناهموار است ...

اراده ام استوار ...

من هنوز هم همانم ، سرسخت ......

 

کاش می شد ، دروغ گفت !!

کاش میشد ، بازگشت !!

کاش میشد آنی نبود که همه می خواهند !!

کاش میشد ، هیچکس نبود !!

 

 

بیچاره قاصدک ،

             که حتی لحظه ای هم برای خود ،

                                                رها نیست !!!

 

می گفت :

مدام من ِ بیچاره را به این سو و آن سو فوت می کنند.

دلم برایش می سوزد ،

می گفت:

از خبر بردن و آوردن خسته شده ام ،

دیگر این روزها خبرهای خوب نمی فرستند  !؟

 

گفت :

خسته شده است .

خسته .

 

 

نوشته شده توسط بهاکتا در ساعت 10:6 | لینک  |