تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

گرمم است

و دوباره سردرد و سردرد

خوابم نمی برد و به مجرد خوابیدن ، بیدار می شوم

صدای جیکاجیک گنجشککان در سرم سوزن فرو می کند

چرا اینگونه شده ام !؟

پر از بغضم

نمی توانم قورتش بدهم

بزرگ است ، سنگین است ، حجیم است ... لامذهب ِ لعنتی

نمی دانم که آیا این حوصله من است که تمام شده

اعصاب من است که ضعیف شده

و یا این اوست

که زمانی من بود و اکنون نیست

چرا اینگونه شده است !؟

 

تقصیر خودش بود

آنقدر مرا تحت فشار قرار داد تا کشتمش

ای که لباسم و دیوار هم خونی شد

 

چیزهایی هست که اذیتش می کند و نمی گوید

و من نمی دانم و نمی فهمم و اینست که تعبیر می کنند انسانها

ولی نه ، نیست !!!

حتما نیست !!!

اگر بود ، می گفت !!!

 

مگر خودش نبود که معلمم شد !؟

مگر خودش نبود که گفت : نگفته هایت را نگاه ندار

پیش من به امانت بگذار

" نگفتنی هایت را به من بگو "

 

پس چرا اینبار گفتم و چنین شد !؟

چرا اینگونه شد ؟؟؟

 

با توام آسمان

می شنوی یا کر شده ای

لال شده ای

بگوووووووووووووووووووووووو

تو که دیدی ، ندیدی !؟

ما صحبت می کردیم ، ابحث شد

بالا گرفت

گفته بودم نگفته هایم بماند ، بهتر است

گوش نکرد

من نمی خواستم اینجور ، ناجور شود !!؟

 

آسمان که باریدن گرفت

از تمام دلخوریهایم پشیمان شدم

اصلا کاش از ابتدا نگفته بودم

این روزها کم طاقتم ، عصبانی

آخر کدام آفتاب است که راضی به باریدن آسمانش باشد ؟؟؟

الا یک چیز

و آن اینکه امیدش رها شدن در دل آسمان باشد

تا طیفی هزار رنگ شود هم آغوشیشان

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 6:47 | لینک  | 

 

همه اش خواب است

و آسمانم نیز هم

و حقیقت است که امشب این باران ، از آسمان من است

و آسمان من در خواب

 

که غروب کردم

هیچ

بی طلوع

 

که خسته ای

که دل به خواهت نیست

که هنوز دیر نیست

که ...

که ...

که ...

که غروبم کردی بی طلوع

و تابش است

تابش شب

تا همیشه

بی دوباره

 

و من شاید دلم تنگ است

و من شاید دلم بدجورکی تنگ است

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:10 | لینک  |