
سوزنامه های قلم خورده ی زمستان در راه است
تا کوچ ِ مهر را از آسمان بی مهر شهر نوید دهد
و نیز برفراز بلندترین سنگفرشهای خیابان
سستی قدمهای مردم اهل دنیا را یاد نماید.

تصور یک جایزه
روزی مثل همه ی روزهای پاییزی آذری
مثل همیشه
سرحال و شاد و خرسند
به میعادگاه هر روزه مان که قدم گذاشتم
مثل هر روز ساکت و تاریک و بی هوا بود
یکراست به لنگرگاه ِ خوراکیها شتافتم
و یادگاری هر روزه متفاوت ِ مادرم را به انبار دلخوش کنکها انداختم
مثل همیشه سر بزیر خودم را بداخل روز مرگی ام پرتاب کردم
کتم را به چوب ... نه ... آهن و پلاستیک دیواری ِ در ِ تک اتاق ِ سمت ِ راست
درست پشت در ، پایین ی پایین ، آویزان کردم
مثل همیشه در قوطی هوا را باز کردم
که محکم
چند بوق و گاز و دود به صورتم خورد
به روی مبارکم نیاوردم
ته دلم غنج میرفت که باز هم می باید
مرا
و صدا را
و سوز را ، تحمل کند تا هوا خوب شود
سپس شخصیتم را پشت ِ میز و تمرکزم را روی صندلی جابجا کردم
یک آن دلم تنگ شد
دیکشنری قدیمیم را در دوستم گم کرده بودم
به راهرو و اتاق سمت راست ِ آنطرفی رفتم
گردک ِ نارسیس را برداشتم و مجددا در حلقوم دوستم فرو کردم
کد می خواست
از تقویم پارسالم کد را استخراج کرده و منتظر هضم ِ چرندیات ِ روی ِ گردک بودم
که
یک هو
خانم کاف با دسته گلی وارد شد
و باز هم رز ِ قرمز ... گویا بقیه گلها گل نیستند
اینجا فقط قرمز میخرند
که البته دستشان پربرکت باد
.
.
.
قیچی میخواست
خدا را شکر یکنفر تمام قیچی ها را بلعیده + مداد نوکی به ارث رسیده ی ما را
قحطی قیچی آمده !!!
درب ِ کشو را باز کردم تا به خانم کاف قیچی بدهم
.
.
.
.
قیچی را دادم و درب ِ کشو را بستم
چرندیات هم تا آن موقع هضم شده بود در دوستم !!
.
.
.
مجددا درب ِ کشو را باز کردم تا خودکار بردارم !!
هی تلاش کردم !
خودکار را نمی یافتم !
ناخودآگاه کشو را تا خرتناق 1 بیرون کشیدم
که
که
که
.
.
.
که گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر کردم !!!!!
غافلگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر شدم !!!!!
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
خدای ِ من
جایزه !!!
شک نکردم
مطمئن و سریع بسته بندی ِ با عشقم را در کیف ...
کیف که چه عرض کنم ... ساکم گذاشتم
دوست نداشتم کسی ببیند
دوست نداشتم کسی بفهمد
که البته خدارا شکر اینها این چیزها را نمی فهمند2
و متاسفانه یاد هم نمی گیرند
ما هم تعطیلشان کردیم
کرکره ها را خیلی وقت است که کشیدیم
عادت به پاره کردن ِ کادو پیچها ندارم
درکل اسکروچم
هی درب ِ کشو را باز می کردم شاید فرجی میشد و دوباره
اینبار ویلا می دادند3
کنار دریا
تا آتشی روشن میکردیم و روی چوب ِ و چای می ساختیم و
تکیه میدادیم بر من ِ نیم مست ِ ...
ونیمه ی شیرینش بر خلاء چپم و نیمه ی چپم بر نیمه ی راستش
وهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
و خوشـــــــــــــــــــــــــا
و دریغـــــــــــــا
یک لحظه رها شدم
!!!
خلاصه ؛
داشتم می گفتم ؛
درب ِ کشو را باز کردم
و کاتـِربری کردم سیریش هایش را
و درست حدس زده بودم
کتاب بود
وعالی بود
از عالی عالیتر
بی نظیر
و صمیمانه ترین سپاسها
و گرمترین آغوشها
تقدیم به مهربانترین "ما" ی دنیا
" با تبریکی از صمیم قلب "
" آذر 87 "
و پروانه بود به میزان دوعدد
برای ِ من
و شاخگانی پر برگ
برای ِ من
و سفید و پاک
و زرد و دل انگیز
و پر از چراغکانی ریز بر زمینش
زمینی پرستاره
پر عشق
و اکنون است که قاصرم
ومن ماندم
و
یک عدد باغبان ِ مهربان وعمیق ِ جهنمی و یک عدد خاتون ِ ناب ِ ناب ِ ناب
واینک است که سراسر فکر و سپاسم !!!!!!!!!!!
1.خرتناق در لغتنامه بهاکتا به معنی " تا انتهای چیزی" می باشد.
2.با عذر خواهی از مذکرات دال نام ... اینجا با خودم هم نگویم دق خواهم کرد، شماکوچکی ما را به بزرگواریتان ببخشید.
3.شما سال ِ دیگر به ما ویلا کنار ِ دریا بدهید ... ما یک نمونه کلید به شما خواهیم داد ... نگران نباشید.
پ.ن: با سپاس فراوان از خانم نون و آقای دال
![]()

به خودم که آمدم
دیدم
هیچکس نیست
نگاه کردم
چرخیدم
لرزیدم
باریدم
رگبار
در دوردستها می بینم که می دوند
هراسان
فرار نکنید
!!!
همه فرار کردند
و باز من ماندم
!!!
بایستید
نروید
ندوید
!!!
کجا !؟
کجـــــــــا !؟
کجــــــــــــــــا می رویــــــــــــــــــــــــــــد !؟
حداقل مرا نیز با خود ببرید !؟
باز هم که مرا جا گذاشتید
باز هم 12
باز هم تکرار
باز هم همانم
آذر
همان صفرم
همان شش
همان سه
و همان تـَکـَم
ولی از همیشه بیشتر همان صفرم ، گویا
صفرترم از معمولم
!!!
و باز هم دهگان ِ دو و یکان ِ صعودی
اما اینبار هفت
هفت ِ مقدس
!!!
شاید هفت بیاید بر ایمانمان اینبار
شاید
!!!
مبارک است اینبار حتما"
حتما"
!!!
