تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

آغوش می کشم

اغوش می کشد

آرامست !!

 

لمسش می کنم

لمسم می کند

آرامست !!

 

موهایش را به نوازش دستانم می سپارم

آرامست !!

 

هر چه ناگفته ی گفتنیست، می گوید، می شنود

آرامست !!

 

دستانم را دیوانه وار می خواهد و

آرامست !!

 

نیمه ی شیرینش بر خلاء چپم سکنی می گیرد و

آرامست !!

 

نیمه ی چپم با نیمه ی راستش قرار می گیرد و

آرامست !!

 

بد می شوم

دعوا می کنم

خوب است

آرامست !!

 

دیر می رسم

زود می رسد

آرامست !!

 

نگران می شود

نگران می شوم

می خندد

آرامست !!

 

با چشمانش، می شنود، می گوید، می فهمد

آرامست !!

 

عجیب آرامست !!

عجیب !!

 

مثل موج ِ دریا

آبی ِ آسمان

 

و براستی که آرامست

و اما فقط گاهیست که متلاطمست

تلاطمیست آرام !!

آرامیست طولانی !!

 

 

و آنگاه است که ابری می شوم

و فقط ابری که می شوم، ابریست !!!

خیس است !!!

به مجرد ِ جاری شدنم

بی آنکه چرائیش را بدانم

جاری می شود !!!

روان

آبی

پاک

 

پاک می کنم، مکرر

گرم

نمناک

بهاری

یا شاید، پاییزی

 

آرام می گیرد

سبک

پَرگونه ، پَروار

 

 

و بازآغاز است آرامش

و باز هم آرامست !!!

آرامش !!!...

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 8:45 | لینک  | 

 

انبوه  ِ نوای  ِ  برگ ِ درختان جنگل ِ تنک ِ آرزوها

اسیر باد ِ شوم و سرد ِ آسمان ِ پرغرور ِ هوسهاست

و تنها

قاصدکی را  می مانیم که پشت ِ برگی پناه آورده است

و از فرا رسیدن ِ باد خبری ندارد

و جالب آنکه باد و پاییز با هم فرا می رسند

و اینگونه است که پرواز قاصدک در دنیا آغاز

و انسان متولد می شود

 

 

نوشته شده توسط بهاکتا در ساعت 11:14 | لینک  | 

 

 

باز هم خاطره

دو دو چی چی یه قطار کودکی

ویاد ِ پدرم و استرس مادرم

که چگونه سعی درمتقاعد کردن من وخواهرم(کمتر) داشت که دخترم طبقه بالا نرو

و باز هم سماجت ما پیروز و غرغر مادر و دست به کار شدن ِ پدر

برای باز کردن تخت و اطمینان دادن به مادر که

" طوری نمی شودشان انشاا... "

.

.

وباز حیف گفتن های همیشگی

.

.

یادش بخیر از تخت ی بالا نشانه گیری اشغال و قند در چای پدرم

و شوخی و خنده و بالشت بازی با تخت ِ روبرو(خواهرم)

مگر شیطنت می گذاشت بخوابیم!؟

 

در آخر هم با داد ِ مادرم وحرف پدرم که

" دیدید مرا هم دعوا کرد!؟!!؟ "

به زور می خوابیدیم !!!

 

واکنون گذشته است آن زمانها

و خودمانیم که باز می کنیم تخت را

بدون کمک

بی سبک سری ها و شوخ چشمی های کودکانه

و می خوابیم به زور

 

و باز هم ای کاش ِ گذشته

شب به خیر

 

 

 

 

یادم نرود ، حتما بگویم

کشمشی است که می چسبد به جوراب تمیز و نو ات !!!؟

جان همه کست نریز آخر !!!؟

خوب الان نخور

ببر با عزیزترینت بخور، بعدا

 

هل می دهند  ، آنهم با آرنج

له می کنند

لگد می زنند

برای گره خوردن

برای شفا

برای ...

خدا می داند که "همه جا هست"

ولی کو کسی که بفهمد

 

نمی دانم می ارزد آیا !!!؟

بکُشی و کشته شوی تا برسی !!؟؟

نمی دانم

براستی که اعمالشان را توجیه نمی شوم !!!

 

 

 

و سلام و سلام هم قطاری

و باز هم حرکت برعکس

و عشق بازی آفتاب و آسمان

و همکاری ابر

و راه راه ِ بارانی شیشه

وعجله و عجله

نماااااز

و پاک و پاک

وحرف و یاد

و سوتی زیرکانه

نگذاشتند حظ ببریم

ایستگاه به ایستگاه می ایستیم قار قارکانه ، مثل روز مره گی

کاش بود

کاش بود تا حداقل می بازیدیم ماهرانه

می خندیدیم عالمانه

و می بالیدیم نرمکانه

و حال نوشتن نیست ، بی صبرانه

دلتنگانه

 

مهر1387 - مشهد

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 13:3 | لینک  | 

 

 

و آفتاب است و آبی و لغزش و لرزش

باد و باد و رقص گیسو و کلاه

نسیمش بوی یاس دارد گویا

همراه روح

آرام و ملموس

آسوده و ترسان

و از کی راه ما با هم یکی شد؟

و از کی گفتگوهامان ؟

.

.

.

و اما  بر آب میریزیم

صدای خاطرات را

تا با خود ببرد و دریای جاودان مهر را از آن سر چشمه شود

و بر شیهه اسب سوار می شویم

تا بر سرعت گذر زمان چیره شویم

و شاید آن را در زیر چکاچک قطره های  "باهم"  مخفی کنیم

اما تنها چیزی که باقی می ماند

گذر زمان است و روان رود !!!!

 

 

 

پ.ن : این پست هم دختر آفتاب داره هم پسر آسمان !!

 

نوشته شده توسط بهاکتا در ساعت 9:16 | لینک  |