
و هم اکنون است که خاکسترم
دوست ندارم چیز دیگری را
و همین رکود سوزاننده و تمام شونده ام آرزوست
وکلمه ی " چرا ؟ "
وباز هجوم افکار لجام گسیخته ی ناموزون ِ بد آهنگِ بی قافیه و ردیف
در لُجه ام گمم
مانند ِ بیخ ِ شوکران جویده ، شولیده وار ، شوکت درو می کنم.
در زمهریر ِ زلت است یا ذلت نمی دانم
ولی گیر کرده ام و ماجرا هم همین است.
بدم آمد از خودم
خرده پا پرید
مرا بگو که پروانه اش پنداشتم،
قاصدکش جار زدم
و چه احمق بودم که هم نفسانه بوئیدمش
حیف
" چرا ؟ "
گرگ آشتی و گرگ آشنایی بودست ، گویا !!!
گـَر َست ، گرسنه
و یا شاید گرسنه چشم ، که اینگونه لت و پار کرد لُجه ام را !!!
نمی خواهم نوشته هایم را به اراجیف ِ منحصر به فرد ِ ذهن ِ کوتهش آغشته کنم.
ولیکن این کلمه
و شاید جمله
و یا رمانی طولانی است که آرامم نمی گذارد
" چرا ؟ "
و همین است که زیر و بم ِ وجودم را کنکاش کنان میکاود.
زیر سوال می برد.
وای
وای
وای
" چرا ؟ "
گویا انسانیست جدا از انسانیت ، همیشه محکوم ، همیشه تنها !!!
نمی خواهم فکر کنم
از هرچه بود و هست و ... ناآرامم
متلاطم
آرامش قبل از طوفانم
عمیق
نقوش برجسته ی گذشته ی نه چندان دورم را تداعی می کند !!!
و حس عمیق ِ درد
و " چرا ؟ "
آنهم برای ِ هیچ
هیچ
و برو
برو
و لامذهب احساسم که خیس نمی شود ، مثل همیشه
به دندان می کشم ، زجر ، فکر
کم بوده ام من شاید
و شاید توان ِ پرکردنم نبوده است
هان !
ظرفش بزرگتر از عبودیت ِ من است ، حتما.
ولیکن تا همینجا هم زیادتر از حد پرکرده ام خودم را ونه او را
که گوئیا پر شدنی نیست
و از توان ِ من خارج
باری کوتاه می کنم خودم را
وباز هم ولیک ِ معروف
که
از باران دیدگان بیش از این توقعم بود !!!!!...
ولیکن باز هم طوری نیست.
شادابم !!!
فقط جاده بن بست شد.
نوشخند بزن !!!
غرق در موزیک ِ نبودنم
غرق در رفت و برگشت ِ رکودم
تاب میخورم ... تاب ِ رکود
تاب ِ نیاز
