
عمق پاک احساس دلتنگت
و
روح لطیف چشمان ِ طوفانیت را
می پرستم
.
.
.
می نوازم
می بو سم
می خو ا هم
با تمام ِ وجود
با تمام ِ وجود

وصبح بخیر بهاری جانانمان می ارزید دنیا دنیا
بهاریمان کرد شعور ناطقش
که حقیقتا به خیر شد !
و باز حک میکنم با قلم ِ یافت شده اش
با دست بسته شده ام با دستبند خاطراتش
و تکرار جمله ی ِ " جون ِ من " در ورای ِ تصوراتش !
و اکنون است که او را کشته اند و ما در جایگاهش چای نوش می کنیم
با کثافت
با صفا
و اینست رسم ِ زمانه ی ِ بد ِ نارفیق !!!
گل انار میچینم با یاد یار
و مرور میکنم جنون ِ چند ساله ی ِ جاده ام را ،
روزهای ِ خوب و ناخوبم را ،
که چه زود گذشت !
ابراست و قطره و ای کاش
که اگر بود ...
بی تاب
گل است و گلاب و انار و عشق و ای کاش ِ یار
میچینم
خوار
خشک
محکم
سخت
درد
میچینند
گل
غنچه
امید
آسان
زندگی
و ابتدای ِ بازگشت
ابتدایش غمگین
حسی نمناک
تنهایی موزیک و خاطره و حس نیاز
آخراین که نشد کار
تا کی ؟
و شیـد و شیـــد و شیــــــد
و اینبار وسیع و رنگ به رنگ
وسیع
وسیعتر از وسعت پنجره
رنگ به رنگ
از پر رنگ ِ زمین است به کمرنگ ِ آسمان
و درختچه هایی قرمز - عنابی
و باز شید است که گاه از این سو و گاه آن
قایم باشک می کنم با خودم گویا
و به معنای ِ واقعی قهقهه رسیدیم و ای کاش ِ بودن
و رها شدیم ، رها ...
رها در صحرایی پر گل
تنها
رها
ول
آزاد
آزاد ِ واقعی بودن
وای کاش ِ بودن
و هم اکنون است که باز می بینم چراغکان ریز و ممتد
ایستاده اند به استقبالمان
به استقبال ِ شروع روزمره گیها
شاید

پ.ن.۱ : پس چجوری بهاکتا عکسو دیده ؟
پ.ن.۲ : عکسو دوباره آپلود کردم !!!
و آتش بازی می کردند الیاف عبادتم
با سحر خیزی آسمان
و من مبهوت تماشا و غرق هیچ
و فردایی که از شرم گفته ها و شاید نگفته های ِ بی تابش
در توتی گس و تلخ و ترش و کال ، ملولم ، بی قرار ۰
می سپارم گیسوانم را به باد ،
به دور از تشویش ِ هرج و مرج ،
ولی بی تابم ، بیقرار ، بی آرام ،
و شاید محتاج
و شاید ، شاید نه ، حتما !!
و نیاز است که می تازد این روزها
و محتاجم و می طلبم و سیر نمی شوم و نمی شود
و می ترسم از اینکه روزی سیر شوم ، سیر شود
بیشتر شود تا شوم
یکنواخت شوم ، یکنواخت شود ، یکنواخت شویم
مثل همه
و بد دردی است این همه گیری لا مذهب
بد دردی است
هزاران دست برای محاط شدن به هجوم افکارم نیاز دارم ،
و شاید بیشتر ،
و یا نه ، شاید یک دست هم کافی باشد
که هست
و چقدر زجر آور است که بخواهی و نیابی ،
یا نتوانی ،
یا نشود ،
شعار است که " رها کنیم و رها شویم "
به وقت رها شدن
با هزاران غل و زنجیر ِ آنچنانی
خواهیم گره زد خودمان را به افکار بوده و نبوده
داشته و نداشته مان
می ترسم ، شفاف !!!
هنوز هم کاسه ی حیرت و هیجانم پراست از ، چه باید کرد !!!
و حقیقتا درگیر ِ خفه شدنم ، هنوز !!!
واعتراف می کنم که گاهی از توانم خارج است
اعتراف میکنم
حس ِ داد ، دارم
داد
داد
داد
نیازش را می پرستم
و دلم از شوق یا ازهیچ می لرزد *
* : از اخوان ثالث کمک گرفتم که حقیقتا ناب نوشته - ناب !!!
و تابلوی ِ عبور ممنوع ، برای ِ هیچکس
و سکوت و تلاش ، برای ِ هیچکس
و درک ِ عشق و نـَفـَس ، برای ِ هیچکس
و دیگر تلاش نخواهم کرد ، برای ِ هیچکس
و دیگر نگاه نخواهم کرد ، برای ِ هیچکس
و دیگر منتظر نمی مانم و نیستم و نخواهم شد ، برای ِ هیچکس
و دیگر درک نخواهم کرد ، برای ِ هیچکس
همیشه از هیچ بودنهایم متنفر بوده ام ،
حتی برای ِ هیچکس ...

