این روزها فرقم متفاوت تر از هر روزانه ام است ....
برای من دعا کن.
هنوز هم همه منتظرند ، منتظر بهار ، که چه !؟
تمام عمرمان را در انتظاریم ، منتظر ... ، که چه !؟
وقتی راهی برای بازگشت نیست ... چه انتظاری ؟
وقتی فردایی مثل امروز خواهی داشت وَ وَ وَ ... چه انتظاری !؟
که فردا هم مثل امروز باشی ؟
مثل دیروز ؟
تکرار می کنیم دیروزهایمان را در فرداها ، که چه ؟
کاش میشد آنقدر زمان را نگهداریم تا فردا نشود ...
کاش میشد به آن دیروزهایی بازمی گشتیم
تا
عمرمان را در انتظار فرداهایمان تلف نمی کردیم
دیگر انتظار هیچکس و هیچ چیز را نخواهم کشید ...
حتی بهار و زمستان را ...
مفهوم انتظار بی مفهوم است !!!
انتظار بی مفهوم ها را نخواهم کشید !!!
در پشت پرده های فراموشی زمان ،
قاصدکهایم را به تماشا نشسته ام ،
دیگر هرگز قاصدکانم را فوت نخواهم کرد !!!
گویا این قصه سر دراز دارد
حکایت تا سه نشه بازی نشست !!!
چند روز پیش مطالبی رو تو وبلاگ دو تا از دوستای خوبم سلماز و نفیس خوندم ،
و با توجه به مطالب ذکر شده و اصرار بقیه دوستام تصمیم گرفتم
یه نامه از " کارو" بذارم اینجا !!!
قبل از اینکه بخونین گفته باشم که این مطالبو " کارو" نوشته و من منعکس کنندم !!!
( البته شایان ذکره که با بعضی نظراتش ، کاملا موافقم ، که چنانچه نبودم ،
این نامه هم الان تو وبلاگ من نبود !!! )
و باز جا داره بگم که در همه ی مسائل استثناء هم وجود داره ، به دوستانم بر نخوره !!!
نامه ی سرگردان
آرلن !
این نامه را در پایان ِ روزی برایت می نویسم که غروبش بطور وحشتناکی غم انگیز است
و آهنگ طپش قلب محزونم ، غم انگیز تر از غروب ...
برآنچه بناست در این نامه به تو بنویسم ، به هیچگونه سوگندی احتیاج نیست...
برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است و هم مسیح مصلوب...
هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سر تا سر وجودم،
زندان دور افتاده ایست از مشتی امید واخورده و روحم جنگلی متحرک و سرگردان
از آرزوهایی عاصی ...
گوش کن آرلن !
دلم میخواست هنگام نوشتن این نامه ، بلافاصله پس از نام ، کلمه ای دیگر اضافه کنم ...
کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه می شود ؛ کلمه ی " من "
دلم میخواست به خود حق می دادم و تو را " آرلن من " خطاب کنم... دریغا که نمی توانم...
امادر این لحظه ی بخصوص ، توانستن مطرح نیست !
برای نخستین بار ، بگذار خواستن منهای توانستن امکانپذیر باشد...
بنابراین:
آرلن من !
کاش میدانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه ، شیون شبانه ی قلب من است ...
قلب من امروز غروب ... همین چند لحظه پیش ، سکوت خود را شکست
و با من با دیده ی گریان گفت که ... چند ماهیست ازقلب تو آبستن است !
تعجب نکن ، آرلن ...
فکر میکنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه میتواند باشد ؟
جز آن (هیچ) همه چیزشکن مقدس که خوراکش ، شیرین ، سرشک است..
آن فرزند نامرئی شب زفاف قلبها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام
« عشق » است .
میدانی یعنی چه آرلن؟
امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام ،
شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی ،
هرگز قلبم را تکان نمی داد.
اما چکار کنم که
همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام ،
بیداد کرد !!!
مردها آرلن من !
در چهارچوب عشق و محبت ، به وسعت غیر قابل تصوری ، نامردند .
برای اثبات کمال نامردی مردان ،
همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن ،
احساس می کنند که مردند .
تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده ،
پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،
عاجز تر و توسری خورده تر از یک زندگی اسیر ،
گداتر از همه ی گدایان سامره ،
پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش گدایی عشق می کنند...
اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن ، راحت شد !!!
یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان آفریده
و
تازه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جستجو می کنند ؛
در شکنجه دادن و بزنجیر کشیدن قلب یک زن اسیر !!!
آرلن من !
از اینکه ترانامزد خطاب می کنم ، ناراحت نباش
چه مانعی دارد که برای نخستین بار ترا با خود ِ تو آشنا کنم ؟
اگر بخاطر داشته باشی ، سه سال پیش بود که بر حسب سماجت تو، با یکدیگر آشنا شدیم !
در آنزمان ، من دختری بیست ساله بودم و تو جوانی بیست و هفت ساله...
من برحسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم که با جوانی لا اقل هفت سال بزرگتر از خودم ،
به امید یک وصلت ابدی ، نرد عشق ببازم .
باختم .
من تا بیست سالگی جز تحت تاثیر رویای فردای ِ زندگی ،
هرگز بخاطرهیچ چیز ،
بخاطر هیچ کس ،
با هیچ بوسه ای ،
در هیچ آغوشی ،
از فرط شوق نلرزیده بودم ... !
در حالیکه مطمئنم که ترا سالها پیش از دیدار من ، در خیلی از شبهای خوشگذرانی ، فواحشی که سنشان حتی هفت سال بزرگتر از مادر تو بوده است ... ترا با تمام روح ولگردت
با همه ی سلولهای بدنت ، لرزانده بودند .
و بدین وصف از همان نخستین روزهای آشنایی ، هر بوسه ای که بین ما رد و بدل میشد ،
زلزله ای در ارکان وجود من بوجود می آورد ...
در حالیکه برای تو ، بوسه گرفتن از لبان من ، داستان مبتذلی بود که برای تجدید
خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه ، تکرار میشد .
بوسه های تو همیشه با داستانی از بی تابیها و بی خوابیهایی که ظاهرازاییده ی عشق من بود ،
شروع میشد
و
با حماسه ای درباره ی آینده ای که بنا بود ، تو برای سعادتمند کردن من ، پایه گذاری کنی ،
خاتمه می یافت .
خدا می داند که همه شب ، هر شب ، که من از تو دورمیدم ، با چه لذتی، چه امیدی ،
به مادرم نوید میدادم ، که بزودی پس از یک وصلت آبرومند، فرزندی از سینه من
شیر خواهد خورد .
مدتی گذشت ...
کار از بوسه ها گذشت ...
دستها از شانه سرازیر شدند ،
سینه ی من ، سینه ی سفید و لغزان من بازیچه ی پنجه های ِ تو شد .
خدا می داند که با هر یک از تماس دستهایت با سینه ی ملتهب من ،
تا چه پایه احساس لذت می کردم ...
خاک بر سر جوانی !!
آنوقتها خیال می کردم که این لذت ، زاییده ی عشق است !
دیگر فکر نمی کردم – نمی توانستم فکر کنم –
که با آن طریق که تو با من عشق می ورزیدی ،
اگر بجای من ، مادربزرگ من هم بود ، احساس شوق می کرد...
و این حقیقتی است که اکنون احساس می کنم ،
دیگر هرگز قلبم جوان نیست ... برای من روشن شده !!!
آرلن !
سوگند به هرچه قلب گرم است و هر چه سینه ی سرد ،
به همه ی اقیانوسهای ثابت ،
نسیم های صامت ،
به سرشک قلوب منتظر ،
به هوسهای ولگرد ،
با احترام یک زن به یک مرد ِ تمناشکن ِ عجزناپذیر ،
به نفرت یک زن نسبت به عجز ِ یک مرد ،
به هرچه زیبایی در بسیط طبیعت است ،
به هرچه طبیعت زیباست ،
به نامردی همه ی قلبهای ِ شکیبا ،
و جلال و مردانگی هرچه قلب ِ ناشکیباست ،
به هرچه ایمان داری ،
سوگند
در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ،
امشب ، آنقدر احساس کینه نسبت به تو می کنم که اگر قدرت میداشتم ،
قلب ِ ساده ی بدبختم را ، که اینچنین احمقانه ،
ترا ، پدر ِ فرزندش را ،
از من میخواهد در تک سینه زنده بگور می کردم .
به یادت هست آرلن ؟
هرگز یکبار نشد که تو ، می نزده ، به میعادگاه ما حاضر شوی . میدانی چرا ؟
هرکسی برای ِ نقاط ضعف ِ خود ، از می مدد می خواهد .
عشق تو نسبت به من – همانطور که ثابت شد – هوسی بیش نبود .
تو بخاطر تقویت این هوس ، هرشب می زده سراغ ِ دل ِ حسرتبارم را می گرفتی....
منهم امشب برای ِ تقویت کینه ام ،
به وسعت نفرتی که نسبت یه هر چه مردست و مردانگی ، دارم ، مشروب خورده ام !
چکار می توانستم بکنم ؟
آخر اگر مست نمی کردم ،
چگونه می توانستم به تو بگویم که تا چه پایه ازوضعی که من داشتم ، سوء استفاده کردی !
از شرم من از اینکه باید در خانه پدر مانده باشم ،
از شتابزدگیم در پایان دادن به خواری زاییده از این شرم ...
از خنده های ِ طعنه آمیز همجنسان ِ من ؛
دختران ی همسن من که بطوری تصادفی قبل از من ازدواج کرده بودند
و نگرانی من از اینکه ، مبادا تو ترکم کنی ...
و از محبتهای ِ بی پایانی که برای نگهداشتن تو در حق تو می کردم !
از همه ی اینها تو تا چه حد ، سوءاستفاده کردی !؟
هیچ میدانی ؟
و آنوقت برای ِ پایان دادن به کمدی نامزد بازی ،
هرگاه سخنی با ناراحتی وصف ناپذیر پیش می کشیدم ،
میگفتی که پول کافی برای ِاینکار ندارم !!
آخر نامرد ،
من از تو کی پول خواستم ؟ که تا کنون ، در عرض این سه سال سرگردانی و شب زنده داری
هنگامی که لبان ی تشنه ی تو مرا خواستند ، تو بجای لبانت ، اسکناس بر لبانم گذاشتی ؟؟؟
فراموش کن آن عده ی معدود اززنان هرزه پول پرست را که بهانه بدست ِ مردها و
بازی کردنشان با سرنوشت ِ زنان ِ زندگی داده اند !!
تو خیال می کنی اگر فردا ، یک چک ِ یک میلیون دلاری برای من بفرستی
که مثلا این را بگیر و من « خداحافظ »
من با یک میلیون دلار می توانم سایه ی ترا از زندگیم کم کنم ؟
این مردها هستند که فکر می کنند ،
پس از ازدواج با برخ کشیدن ِ معشوقه های ی دوران ِ جوانیشان ،
ارج و احترامشان در نزد زنان فزونی می گیرد !!!
من ِ بدبخت ،
گیرم که فردا با مرد ِ دیگری ازدواج کردم ،
کافیست که یکبار نام ِ ترا به اشتباه ببرم ... تمام شد و رفت .
آرلن !
اشکهای ِ سرگردان ، بیچاره ام کردند ... دیگر قدرت ِ نوشتن ندارم ...
نامه ام را که انعکاس ِ واپسین تپش ِ قلب ِ یک عشق ِ ناکام است ، تمام می کنم .
برای ِ تو هرگز ، روز ِ بد نمی خواهم ، برای ِ اینکه بالاخره زمانی دوستت میداشتم ...
تنها ، آرزوی ِ من اینست که تا پایان ِ زندگی ِ هوسبازت ،
هرگز لذت ِ عشق را نچشی .
برای ِ همیشه به یاد داشته باش ؛
اولین و آخرین مقصر در زندگی هر کس ، خودش است ۰
پس در خط خطی های ِ ذهنت ، به دنبال خودت باش و نه دیگری !!!
دلتنگم
ازون دلتنگی هایی که هیچ رقمه برطرف نمیشه !!
اصن خودمم نمیدونم دلتنگ چی یا کی هستم !!!
شاید دلتنگ خدام
.
.
.
گفتم که هیچ جور برطرف نمیشه !!!
خودمم نمیدونم چمه !!!؟
یه عالمه سوال تو مغزمه .... یه عالمه !!!
که جواب دادنش فقط کار خودشه ...
آیا حقیقتا من مستحق اینهمه ... می باشم !؟
راستی ...
تعمیراتی اعصاب سراغتان هست ؟
اعصاب خوب داشته باشید ، تعویض هم میکنم !!!
