تمام ِ زورم را چند وقتی است که جمع کردم !!!
اگر اینبار هم سعی کرد و نشد ...
اگر اینبار هم سعی کردم و نشد ...
دیگر صبر جایز نیست ۰
معطل نمی کنم ۰
الان هم دیر است ۰
خیلی دیر ... خیلی ... !!!
خیلی پیشتر از اینها باید چنین می کردم ۰
خودم را از هر چه هست و نیست رها خواهم کرد ۰
رهایش می کنم ۰
تنها زندگی کنم بهتر است ، گویا ۰
چند سالیست که توان دوست داشتنم تحلیل رفتست ، گویا ۰
انسانهای ِ خوب و هدیه های ِ خدا که گناهی ندارند ۰
من گناه دارم ۰
من گناهکارم ۰
همه ی گناههای ِ دنیا مال ِ من است !!!
خودم را تنها می گذارم ۰
می پذیرم تمام ِ سردیها را ،
تمام ِ سختیها را ،
دوست میدارمشان هنوز ،
همه شان را تک به تک !!
دوست خواهم داشت ، هرچه بیشتر ، بدیها را ،
این روزها کلا خوبها نداریم ، فقط بدها می نویسیم !!!
پذیرای ِ هر چه ناملایمت است ، می باشم .
به تمرین کشیده ایم صبوری را ،
با هم حکم بازی می کنیم ، این روزهای ِ بیرنگ را .
اجازه داده ایم ، هر کَس ، هر آنچه را می خواهد ، به شب و روزمان نازل کند .
خلاصه می کنم دار وندارم را ؛
این روزها همین است هست و نیستم .
هر کس از هر جا ناراحت و دلگیر است
تعارفات پیش بینی شده و ناشده اش را ، هماهنگ کرده و ناکرده اش را ،
در صندوقچه ی ِ مادربزرگ و یا زیر ِ فرش ِ پدربزرگ گم کند
و
دعوتم را بپذیرد .
اگر صندوقچه و فرش هم ندارند ، مهم نیست ،
خودم تعارفاتتان را به قیمتی باور ناکردنی ، خریدارم .
گویا هرچه جای ِ خالیست برای ِ ماست !!
جزء وظایف ِ شبانه و روزانه ام شده است ،
گویا ،
پر کردن ِ پرانتزها و جای ِ خالیها !!
تنوعم دهید ؛
جدول ِ نامردی خدمتتان هست ؟
گویا دنیا خودش را ، فقط ، پشت و رو به چوب لباسی ِ زمان ِ من آویخته !!
باشد ،
طوری نیست ،
حال که دنیا به میل ِ ما نمی چرخد ،
ما به میل ِ روزگار بلیط ِ چرخ و فلک می خریم !!
اگر از من می جویید؛
شما هم شریک ِ روزگار و رفیق ِ چرخ و فلک شوید ، این روزها .
از ما گفتن بود !!
بگذریم ، داشتم خلاصه می کردم ؛
من آماده ام تا هر کس هر چه میخواهد بر احساسم گره کند .
نمیدونم میدونین یا نه ؟
حتما شماهام فهمیدین که این روزا عشقهای واقعی خیلی کم پیدا میشه !!!
عشقها خالص نیست ،،
خالص یعنی با تمام وجود از خودت بگذری برای طرف مقابلت ،
همه جوره !!
مگه چه عیبی داره خوب ِ مطلق بودن ؟ عاشق ِ مطلق بودن ؟
نمیدونم مردم چیکار دارن به طرف مقابلشون ؟
عاشق یعنی طرف مقابلت را بپرستی ، بدون ِ انتظار و توقع !!!
نمیدونم شایدم من اشتباه می کنم ولی به این مسئله ایمان دارم ، یعنی اعتقادمه !!!
و احساس می کنم اینطوریه که عشق به شما رو میاره و
سخت ترین افراد هم میتونن شمارو هر آنطور که می پسندید ،
عاشقانه دوست بدارند !!!
بی خیال هر چه هست و نیست بابا.
همون بهتره برگردیم به دوران کودکیمون ،
خدایی تو اون عالم همه چی بهتر نبود ؟؟؟
همه چی پاک و خالص بود ... همه چی ...
خالص مطلق !!!
یادتونه بچه بودیم ... خیلی ببخشید خر بودیم ... عاشق هر کس و ناکسی می شدیم ؟
![]()
مثلا بقال سرکوچه ؟
ای جووووووووووووونی !!!!
برام تعریف کنین ببینم شماها این جوری عاشق شدین ؟
یادمه یه بار یکی از مشتریهای پیرمون برام تعریف می کرد که دوران دبستان عاشق معلمشون شده بوده و بهش گفته بوده و همینطور که داشته با موهای طرف به قول خودش عشقبازی می کرده ، یک سیلی محکم دریافت کرده !!!
![]()



برای انتخاب باید سخت گرفت ولی بعدش باید دلتو به دریا بزنی !!!
باید آسون بگیری !!!
به همین سادگی ، به همین خوشمزگی :

البته قبول دارم که طرف مقابلت هم باید لیاقت عشق پاک و خالصت رو داشته باشه
و
چنانچه نداشت
به همون راحتی و خوشمزگی باید بهش اجازه ی رها شدن را داد !!!
ولی بازم خالصانه باید دوستش داشت تا همیشه ، خالص یعنی همین !!!
![]()
روزی را گذراندم
که در آن
هدیه هایی می بارید آسمانی
سفید
روشن
و
...
باریدن بهانه ی بودن ، بود ، شاید !!
بهانه ی گم شدن
شاید هم بهانه ی پایان
ولی نه هر پایانی
و نه مثل ِ هر پایانی
پایانی بود
ناراحتی هایم را
دلتنگی هایم را
دل شکستگی هایم را
بر آب ِ چشمانم فوت می کنم
بر قاصدکهای پُرپَر فوت می کنم
شاید ....

نه بودنش را تاب ِ تحمل دارم و نه نبودش را توان ِ دوری !!!
تحمل می کند خودش را ، حالم !!
خاطراتم را به یادگاری در گلدان پر از گـُـلم آب میدهم !!
اما چه فایده که خاطرات گل نمی دهند !!
اینقدر آبشان دادم چیزی به گندیدنشان نماندست.
چه میشود با من ؟
هزار و یک نفر موجود زنده و مرده را ، خودم ، احتیاج دارم
تا جلوی این آب دادنهای ِ روزانه ام را بگیرند.
خودم هم که گل نمی دهم یعنی توانش را ندارم
تا حداقل به آن دلخوش باشم !!
دلتنگ ِ گلهای سفید ِ سه پَر ِ کوچک ِ گلدان ِ بهاریم می باشم ،
تا ببوسمشان !!
همه به اینکارم می خندند و با چشمهای گشاد نگاهم میکنند
آخر اگر هر کدام را نبوسم دلگیر می شود !!
همه شان را می بوسم تا هیچکدام دل مرواریدی ِ شیرینشان نگیرد.
کاش زمستانها هم گلدانم گل میداد ...
یکبار داد !!!
فکر کنم خدا وساطت کرده بود.
فکر کنم ....

خودم هم نمی دانم در کاسه ی چه کُـنـَمَم چه باید بریزند !!
عشق ؟
قدرت ؟
ثروت ؟
شهرت ؟
نه ...
نمی دانم …
شاید نگاه …
ولی نه هر نگاهی ...
نگاههای سنگین را دوست ندارم ...
نگاه ِ او را هیچکس ندارد !!
اما آنرا از من گم میکند ...
می پوشاندش ...
مخفی می کندش ...
و من مانده ام ، که ، چرا ؟
ولی
خوش تدبیری دارد.
شاید حکم قضا اینگونه است.
شاید غرور نپخته اش.
ولی
خُب
سکوتش را دوست می دارم ...
غرورش را نیز
و
قایم کردن ِ نگاهش را نیز هم ...
گفت : ببخش.
گفتم : خیلی وقت است پیش تر از اینها.
گفتم ، ولی نمی توانم از دلم حلالیت بطلبم
گویا باید اینبار دلم را به چهار گوشه ی کعبه گره بزنم !!!
ای کاش
پنجره ای داشتم تا می توانستم
بدون اعتراف اطرافیانم
درونشان و نیاز قلبشان را ببینم
ای کاش
صدایی همراهیم می کرد تا می توانستم
حرفهای نگفته شان را بشنوم
وای کاش
وسیله ای داشتم تا می توانستم
صداقت گفتارشان را بسنجم
!!!