نمیدونم این چه حس ِ خوب یا بدیه که تو این دو روز همه دارن !!؟
انگار همه یه جورایی غمگینن !!!
خودمونیم ولی من که تاسوعارو بیشتر از عاشورا ناراحتم !!!
همیشه یه ارادت خاصی به امام علی (ع) و حضرت ابولفضل داشتم
ولی نمیدونستم چرا !!!
تا اینکه در خلال ِ ( عذر می خوام ) چرت و پرتهایی که این مداحها تو این چند
روزارائه کردن ، یه نفر و پیدا شد که چهار کلوم حرف حساب زد که من یه
رابطه ای بین این دوست داشتنم پیدا کردم که برا خودمم خیلی جالب بود؛
۱. علی علمدار پیامبر بوده و عباس علمدار حسین.
۲.علی ساقی حوض کوثره و عباس سقای کربلاست.
۳.علی سرخدا و عباس سر علیست و درنتیجه عباس سرُالسر می باشد.
و ....
که به احتمال قوی از حوصله ی شما خارج ِ و ...
بگذریم ،
بریم سروقت همون ایی که میان تو تلویزیونو از گلوی بریده و اینجور چیزها
و تشنگی حرف میزنن :
دلم خواست یه چیزایی در جوابشون بنویسم ، البته مال خودم که نیست ، به قول
بهاکتا مال ِ استاد علی ِ ؛
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ِ ظلم و ستم زندگی می کنند
و
بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد .
" دکتر علی شریعتی "
حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود ،
اما افسوس که بجای ِ افکارش ، زخمهای تنش را نشانمان دادند
و
بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند.
" دکتر علی شریعتی "
انها که رفته اند کاری حسینی کرده اندو آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند
وگرنه یزیدی اند.
" دکتر علی شریعتی "
اینقدر سنگدل نبودم چند وقت قبلها
شاید جبر زمانه
شاید مهری یگانه
شاید وجدانی زنانه
و شاید هم بد جنسی زمانه ...
ویا ، شاید من ....
آنقدرها هم مهم نیست !!
ولی نه شاید هم هست !!
بین خوبی و بدی
بودن ونبودن
هستی و هست شدن
ویا شاید ؛ نیستی و نیست شدن
گم شدم !!
" آنقدر دست و پا میزنم که
روزی نه چندان دور ، تمام دار وندار ِ نداشته ام و یا شاید داشته ام را نیز هم
از دست میدهم .... "
نمیدونم
خودمم نفهمیدم چی شد
رفت
در آرزوی آغوش ِ گرمی دور
با چشمانی پر از التماس ِ اشک
خدایی نفهمیدم که چه کردم با او !!
و یا نه
شاید با خودم
ولی رفت غمگین !!
نادم !!
نمیدونم اینجور موقعها تقصیر کیه !!
کاش یکی بود اینجور وقتها میشد برای دوازده - سیزده سال
نه
شایدم بیشتر ،
شایدم یه عمر ،
مقصرش میکردیم !!
پرداخت تاوانی چنین سنگین بر عهده ی کیست ؟
من
او
ما
؟
مثـه بدبختا با خودم دوتایی وایستادیم گوشه خیابـون و زل زدیم به امتـدا دش
یهو خودم گفت : چتـه ؟
چرا اینجوری زل زدی به خیابون ؟
چرا اینقدر ساکتی ؟
داری گریه می کنی ؟
گفتم : نه بابا ، سرده ، سوز میزنه تو چشمام !!!
دیگه هیچی نگفت !!!
راست میگفت ، حالم خراب بود !!!
اتوبوس رسید و پریدیم بالا ...
خط مقدم یه جا پیدا کردیم و نشستیم ...
اصلا اینجا و اونجا ومردمو .... بی خیال شدم !!!
خودشون باید شعور داشته باشن نیگا نکنن !!
همینطور اشکی بود که قل میخورد و قر میداد رو صورتم !!!
جشن گرفته بودن ، چه بزن و بکوبی !!!
انگار نه انگار ....
خودم گفت : به من دروغ گفتی !!؟؟
تو داری گریه میکنی .
گفتم : خوب آره !!! گیـر نده دیگه !!!
هیچی نگفت !!
گفتم : حالا فهمیدی ، چه فرقی کرد به حالت !!!؟؟؟
بازم هیچی نگفت !!!
دیدم هی جوا ب نمیده ولش کردم !!
دلم سوخت براش ... خیلی مظلومه ... تنهاست ...
هیچوقت تنهام نمیذاره و بدون من هیچ جا نمیره و هیچی نمیخوره !!!
بی خیال آدمها و درد و دلاشون
بی خیال نگاهاشون
بی خیال دار و ندار و هست و نیستشونم !!!
اصلا دیگه خوب بودنو بی خیال ... هان ؟
مِثِنکه هرچی بهتری ، بدترن !!!
هر چی بیشتر ملاحظه می کنی ، بیشتر سوارت میشن !!!
هر چی چشاتو رو کارای بدشون میبندی بدتر میکنن !!!
فکر میکنن بلا نسبت ، خری ، نمیفهمی !!!
آخه چرا ؟
مِثِنکه هر چی قالتاق یا چمیدونم غالطاغ تر باشی ، منزلتت بیشتره !!
مِثِنکه هر چی خانوم تر باشی و کمتر با این و اون بِـِلاسی عقبتری !!!
آخه بگو مگه من چه بدی درحق تو کردم ؟
از چی کم گذاشتم ؟
کجا ؟
بعضیا خیلی بی معرفتن ،،، خــــــیلی خیــــــــــــــلی خیلـــــــــــــــــــــــــــی ...
آخ که چی میشد اگه یکی پیدا میشد یه پنجره ای برام باز میکرد ،
میدیدم و میفهمیدم خدا چجوری چرتکه میندازه ....... !!!
تا منم همونطوری تاس میریختم ......
اونوقت اصلـَنـَم مهم نبود که جفت شیش بیاد یا نیاد !!!
.
.
.
نامردی نمی کنم ، درسته هیچوقت اونچنان چیزی ازت نخواستم ،
ولی
خودت همیشه همه چیرو ردیف کردی برام !!!
نا شکری نمیکنم ؛ شکرت !!!
ولی یه "اما" ، "همیشه" تو ذهنمه !!!
من که به کسی کار ندارم ، کار خودمو میکنم !!!
ولی آ خدا تو ببین نمیذارن !!!
می بینی ؟
می بینی که این موجوداتی که ساختی و اسمشونو گذاشتی ؛
انسان ...
دارَن چه به روز ما میارَن ؟
نفرینم که نمی تونم بکنم !!!
اصَن اینکاره نیستم !!!
بد جوری بی تابـم که خوبَـم نمیشم !!!
بی خیال هر چی نامرد و بی معرفته میشم !!
ولی تو ببین ..... و تو بدون ......
آ خدا به همینم دلم خوشه ها
طنابَـمو نـَـبـُُـری یه وقت !!!
یه چیزایی امروز می خوام اینجا بنویسم که هم لازمه ، هم کافی و هم واجب:
( البته از نظر خودم )
چون این وبلاگ متعلق به منه و همون مثـَـل قدیمی مصداق پیدا می کنه که :
چهار دیواری اختیاری !!!
راستی بذارین برای شماهام توضیح بدم تا در جریان باشین ،، گیج نزنین من چی دارم میگم :
تو پست قبلیم ( پیر شدیم رفت! )
یه دوست نسبتا محترم برای من نظرشو گذاشته بود که بااینکه خیلی ربطی به مطلب من نداشت و فکر کنم یه مقدار خورده حساب شخصی داشت ولی بنده را سرافراز کرد و خوشحال و چون نظرش را بصورت خصوصی ارسال نکرده بود ، این اجازه را به من داد که من هم راحت و در حضور جمع ، جواب سوالاشو بدم !!
این نظرش بود :
مدتیه یه سوال دارم اما کسی نیست جوابشو بده: چرا بعضیا 2تا وبلاگ دارن مگه حرفاشونو تو همون یه دونه وبلاگ نمیتونن بنویسن ؟ حالا یه سوال دیگه هم دارم چرا بعضیا با دو تا اسم توی وبلاگا کامنت میذارن ؟ میخوان یه کار خفن و مخفیانه انجام بدن یا میخوان هویتشون مخفی بمونه ؟ پس چرا انتهای کامنت آدرس میذارن؟ لطفا شما مهریار جان ویا هرکس دیگهای از دوستان وبلاگی که جواب این سوالارو میدونه به منم بگه مررررررررسی.
با اینکه شاید برای دیگران مهم نباشه ولی من کوچکترین احساس ِ طرف مقابلم ، مهمــه
و
شخصش فرقی نمیکنه که کی باشه !!!!!
مدتیه یه سوال دارم اما کسی نیست جوابشو بده:
خوب حتما سوال شما یه مشکلی داره که کسی جواب شمارو نمیده !!
اعتماد به نفس زیادی همیشه هم خوب نیست !!!
لازمه گاهی به کارامون و سوالایی که می پرسیم ، فکر کنیم !! نه ؟؟
چرا بعضیا 2 تا وبلاگ دارن مگه حرفاشونو تو همون یه دونه وبلاگ نمیتونن بنویسن؟
بعضیهارو به دو بخش مجزا تقسیم میکنم :
من
بقیه
اگر منظورشما، من هستم ، و اگرمنظورتون وبلاگ 360 یا سایتهایی از این قبیله باید بگم که :
اون سایتها یه سایتهای ِ عمومیه و همه میتونن مطالب شمارو بخونن در عین حالی که شمارو می شناسن
ولی وبلاگ مثل یک دفترچه خاطرات خصوصیه که قفلش دست دارنده ی وبلاگه و هرکسی اجازه نداره اونو بخونه و فقط اشخاص خاصی اجازه ورود دارند ... شاید من به شخصه دوست نداشته باشم دوستانیم که صمیمیت آنچنانی باهاشون ندارم از درد دل من خبر داشته باشن !!!
ویا شاید دوستان 360ی حوصله ی خوندن این اراجیف منو نداشته باشن !!!
یا اصلا اینکاره نباشن !!!
خوب این از من
بقیه هم یا با من هم دلیلند یا شاید جدا حرفاشون تو یه وبلاگ جا نمیشه که در اون صورت باز هم به من و شما ربطی پیدا نمی کنه !!!
حالا یه سوال دیگه هم دارم چرا بعضیا با دو تا اسم توی وبلاگا کامنت میذارن ؟
که باز هم بعضیهارو به دو بخش مجزا تقسیم میکنم :
من
بقیه
اگر منظورتون من هستم که دوست دارم با دوستانم شوخی کنم و اونها هم پذیرا هستند که چنانچه مخالف باشند خورشون ماشاا... وبلاگر هستند و سخنور و احتیاجی به حمایت شخص خاصی ندارند !!!
خوب این از من
بقیه هم یا با من هم دلیلند یا شاید دلیل دیگه دارند که در اون صورت باز هم به من و شما ربطی پیدا نمی کنه !!
ولی اگر باز هم متمایل به دانستن می باشید می تونید از خودشون هم بپرسید !!!
میخوان یه کار خفن و مخفیانه انجام بدن یا میخوان هویتشون مخفی بمونه ؟
مسلما اگرکسی بخواد کار خفن انجام بده ، مستحضرید که اینجا جاش نیست ، بیا بریم بیرون تا دلت بخواد کار خفن بلدم !!!
بهت میخوره باهوشتر از این حرفها باشی ولی خوب عیبی نداره من برات میگم :
انتهای کامنت آدرسم رو میذارم که دوستانم بفهمند اونی که باهاشون شوخی کرده خودم بودم !!!
بقیه هم یا با من هم دلیلند یا شاید دلیل دیگه دارند که در اون صورت باز هم برای بار اِ ن ُام
به من و شما ربطی پیدا نمی کنه !!
و در آخر از توجهتون ممنونم و حالا من یه سوالی دارم ، البته نه از بعضیا که دقیقا از شما :
خانم یا آقای " من؟ " چرا خودتونو معرفی نکردین ؟
من ظاهری کمی تا نسبتا زیاد ترسناک و جدی دارم قبول ، ولی قلبم صمیمیه !!!
نترس و از دفعه ی دیگه اسمتم بذار ، عیبی نداره که ، نمی کشمت ، با هم مذاکره میکنیم !!!
اینجا یه محیط فرهنگیه !!!
ولی اگر نمی تونی شجاع باشی عیبی نداره همونطوری هم نظر دادی ، خوشحال میشم !!!
امیدوارم توام خوشحال باشی چون بالاخره یکی پیدا شد جواب سوالاتو بده !!!
![]()

انشا ا... چشمتون همیشه روزای خوب و برفی بی دردسر ببینه
صبح ، بعد از اینکه ساعت ِ گوشیم چند بار زنگ زد
به زور از جام درومدم
داشتم آماده می شدم که دیدم زنگ میزنن !!
گفتم : کیه ؟
مامانم گفت رهام .
( ارائه میکنم : رهام= پسر خواهرمه )
بعد از کلی چک و چونه زدن با رهام
و
لگد خوردن که چرا برام پرینت نمی گیری
با اعمال شاغه یا شاقه فرقی نمی کنه ، میک-آپکردم
و
آماده شدم !!!
همینکه خواستم از در بزنم بیرون
مامانم گفت :
...... چتر !!!
برگشتم و از حرصم یه چتر ور داشتم ، به چه گندگی !!!
عجب برفی !!!!!!
تهران و از این برفها !!!!!
عجب مـِهی !!!
خیابونا خلوت ِ خلوت !!!
تمام ِ ماشینهام شخصی !!!
صف اتوبوس ُنگو !!!
تا چند روز پیش زمستون نیومده بود !!!
ببین چی شد !!!!!
به روی خودم نیاوردم ،
که هر چی برف ِ میاد یه راست جا خوش میکنه رو مژه های ِ ریمل زده ی ما !!!
یه دو - سه دقیقه ای تو خیابون واستادمو دیدم نخیر !!!
از اون خبرا نیست !!!
تاکسی هام که قربونشون برم همه آخر ِ مرام ، همه دربست می بردن !!!
دیدم اینطوری فایده نداره !!!
یاد ِ کتاب ِ "چه کسی پنیر ِ مرا جا به جا کرد؟" افتادم !!!
تصمیم گرفتم پیاده تا خیابون اصلی گز کنم .... از اونجا خدا بزرگه !!!
داشتم قدم میزدم و با خودم غر می زدم که ؛
آخه تو این همه برف کی میره سر ِ کار ؟؟؟
یهو دیدم سر تا پام رو پالتم ، دستکش ، کیف و... یه تیغ برف نشسته !!!!
( حالا از برفهایی که خودمونی میشدن
و
رو چش ُ ، تو چش ُ ، رو لب ُ ، تو دهن میرفتن بگذریم !!! )
خلاصه که یه آدم برفی واقعی شده بودم !!!
صد متر مونده به خیابون ِ اصلی دیدم اُه اُه اُه عجب ترافیکی یه !!!
یکم در جا فکر کردم و دیدم نه فایده نداره :
اون مدت زمانی رو که باید صرف کنم تا برسم شرکت ،
فقط وقت دارم ناهار بخورم !!
چون بعدش باید دوباره بساطمو جمع کنم
و
تا برف سنگین نشده و شب نشده برگردم !!!
خلاصه که برگشتم خونه !!!
تماسی حاصل کردم که امروز ما نیستیم !!!
رفتم تو اتاق مامانم
(چند روزه داره برا خودش پالتو میدوزه شیطون ، اونم چه پالتویـــــــــــــی !!)
خزیدم تو تختش !!
چند ثانیه بعد از من رهام اومد ، چپید زیر پتو !!!
همینکه داشتم از پتوی ِ نرم ِ مامانم نهایت ِ سوء استفاده رو میبردم
و چرت میزدم :
یهو آنچنان صدای ِ مهیبی اومد که چیزی نمونده بود سکته کنم !!
مامانمم همینطور !!!
رهام جان با تمامی انرژی نهفتشون در ِ چرخ ُ شوت کرده بود رو زمین !!!
دیگه اون روی ِمامانم درومد ...
از جایی که من همیشه اینجور موقع ها بیخودی خندم میگیره ،
داشتم از خنده ریسه میرفتم !!
از ترس ِ مامانم کله مبارکو بردم زیر ِ پتو
اونم پاشد ، دست رهام ُ گرفت و از اتاق انداخت بیرون !!!
لبامو زیر ِ پتو نیگه داشتم و چشامو بستم !!
برگشت تو اتاق گفت :
توام پاشو برو تو اتاقت اگه میخوای بخوابی
اینجا جلو چشم ِ من مثه شیره ای یا چرت نزن !!!
مارَم کسل نکن !!
به روی خودم نیاوردم
اصَن انگار هیچکس ، هیچی نگفته !!
یکم فکر کردم ، دیدم راست میگه
بلند شدم و لباسامو پوشیدمو همینکه خواستم از در برم بیرون
گفت : کجا ؟
جواب ندادم .
گفت : نخوای بری پارو بیاری ها !!
خندیدم !!
نمی دونم از کجا میفهمه !!!
اینم یه بدبختیه ها !!
مامان و اینقدر حواس جمع !!
گوش ندادم
گفتم یا باید برم پارو کنم یا مثه شیره ایا میام جلو چشات چرت می زنم !!
رفتم پایین هر چی گشتم پیدا نکردم !!
آخه یه گربهِ چاقم هی اونجاها می لولید !!
از ترس ِ گربه نتونستم خوب بگردم !!
وقتی مامانت راضی نیست ،، همینه دیگه !!
بگو ؛ چـــشــــم .
خواستم یه برفــــــی صداکنم ، از قیافه هاشون خوشم نیومد !!
مشکوک بودن !!
خاک انداز و جارو و از این جور چیزا ورداشتم و رفتم پشت بوم !!
یکم برفارو جا به جا کردم و دیدم سرو کله ی آقای ِرهام پیدا شد !!
گفتم خوب ، حالا که اولین برف بازیمونه ، بذار یه آدم برفی بسازیم !!!
چشمتون روز بد نبینه ، چه جوری برای ِ من برف می آورد ، بماند !!
(قربون اون دستایِ کوچیکش برم من )
خلاصه که اون وسطا خواهرمم به بهونه گردن درد از بانک جیم زده بود
و اومد کمکمون !!!
حالا تا اینجاش که خوب بود !!!
بعداز ظهر یه چرتی زدیم و بیدار شدیم و ......
اینمن خیلی خوب بود !!
امان از درد ِ پیری !!
رگ ِ سیانتیکم گرفته بود !!
گفتم برم یه دوش بگیرم ، خوب میشه !!!
همینکه داشتم می رفتم که رفته باشم !!
چشم خورد ( اونم چه خوردنی )
به چند تا لباس قرمز و چند رنگ ِ هدیه دوستانم که حدودا چند ماهیه قراره توسطم با دست شسته بشه !!
گفتم حالا که خونم بذار اینارم بشورم !!!
گویا پنج تکه بود ، چنانچه اشتباه نکنم !!!
شستم و دوشی زدمو پریدم بیرون !!!
شامی خوردمو ، روی ِ کاناپه جلوی ِ تلویزیون درازی کشیدمو .....
خواستم پاشم کنترلارو وَر دارم که چشمتون روز بد نبینه !!
هی گفتم این کارا ، کار ِ من نیست !!
هی گفتم جنس ِ زن ظریف ِ !!
هی گفتم از ما گذشته !!
.
.
.
چی شد ؟
هیچی ....
چی میخواستی بشه ؟
رگ ِ سیانتیکم کم بود ، کمر آنتیکمم گرفته بود !!!
الان یک ساعت و بیست دقیقَس دارم این اَراجیفو به هم می بافم !!!
همین کم مونده چشام هاپولی بشه !!
کم درد و مرض داریم ......
البته اضافه کنم مرض خدادادی و ذاتی که همیشگیه
ولی این یادتون نره ؛
همه ی ِ خانومها محترم و با شخصیت هستند !!
بعضی از خانومها غیرتشون از بعضی آقایون بیشتره !!!
ولی در نظر داشته باشین که ؛ جنسشون ظریفتره !!!
عکس : همه جوره دست پخت خودمه !!!
( خدایی خیلی مهربونه !!! )
بالاخره برفی شدیم !!!
صفحه تیره واسه مانیتورم انتخاب می کنم !!!
از توی مانیتور برف ُ نیگاه می کنم !!
خیلی ناراحتم !!
فکر کن ؟
حتی از دیدن ِ بی دردسر برف هم محروم باشی !!!
پشت به پنجره !!
آخه مگه من چه ظلمی در حق چه کسی کردم که باید از همه چیز ِ سادَم
محروم باشم ؟
باز هم خاطرات !!!
باز هم روزهای ِ خوب وبد گذشته !!!
دلم روزهای ِ قدیمی رو میخواد ، سرد ِ سرد !!!
روزهایی که از شدت سرما تا چند روز دست و پا درد داشتم !!!
حیاط قشنگ و پر برف ِ دانشگاه !!!
چه فایده که دلم بخواد یا نخواد !!!
همچین فرقی هم نمیکنه !!!
چون دیگه تکرار نمیشه !!!
دلم گرفته .......
اون برف بازیها ،
اون لیز خوردنها ،
اون همه خنده !!!
می خوام
می خوام
می خوام
۰
۰
۰
۰
آهنگ ابی گوش میدم :
وقتی دلگیری و تنها
غربت ِ تمام ِ دنبا
از دریچه ی ِ قشنگِت
چشم ِ روشنت می باره !!!
تمام ِ تعلقاتش
داشته ها و نداشته هایش را
پیشکشم کرد !!
خودش را
وجودش را
روح وجسمش را
مرا گنگی مبهمیست ازاینهمه سخاوتش
عشقش زمینی نیست
توصیفش نمی کنم
در توانم نیست
داشته ام ، چنین لیاقتی را ، آیا ؟
توان ِ پاسخگوئیش را ، آیا ؟
در گرداگرد ِ چرخش ِ سیب ِ سرخ ِ سفتم ؛
می چرخم
می رقصم
می گـِریَـم
می شنوم ، صوت ِ محزون ِ " می شود آیا ؟ " را
به امید ِ من زانو در بغل دارد ، تمام ِ الکترونهای ِ هستیـَش
خودش گفت
امیدش را ناامید نخواهم کرد !!!
توان پاسخگوئیش را دارم ، آیا ؟
راهیست بسیار دور
بسیار سخت
بسیار ناهموار
می شود آیا ؟
می توانم آیا ؟
از اینهمه عشق و پاکی ونجابت واستواری ، در شگفتم !!!
همه ی اینها ، با هم ، برای ِ من است ، آیا ؟
پاداش ِ صبر و سکوت وعشق ِ بی ریایم است ، آیا ؟
باورم نمی شود !!!
دریا دریا پاکی و صداقتش را
با
دنیا دنیا زرق و برق تعویض نخواهم کرد !!
توکل می کنم به خدایـَش
به خدایـَم !!
اعتقادم را نخواهم فروخت !
عشقش را نخواهم فروخت !
آری
عشقم را نمی فروشم ،
توان ِ خریدش را ندارند !!
عظمت ِ نگاه ِ منتظرش ، به بودن ِ من است ۰
غرور ِ التماسش را توان ِ شکستنم نیست ۰
گرمای ِ محبت ِ دستانش را نمی فروشم ۰
تمام ِ بهترینهای ِ روی ِ زمین را
در قـِبال ِ
عشقش ، صداقتش ، نگاه ِ پاکش ، نیاز ِ بی شرطش و التماس ِ آغوشش
نخواهم فروخت ۰
توان ِ خریدش را ندارند !!!
وجود ِ کسی که حیاتش را به نفسهای ِ من گره زده است را ، نمی فروشم ۰
گره خوشبختیم را ، با دست ِ خودم باز نمی کنم ۰
بزرگترین هدیه ی خدایم را با گرانبها ترین سخاوتشان از دست نخواهم داد ۰
جنس ِ ما از آنها نیست !!!
جنسـِشان نمی تواند از ما باشد !!!
در توانشان نیست !!!
اینجا جنسی فروشی نداریم ۰
ویلاها
پـِنت هـَوسها
ماشینهای ِ شاسی بلند ِ آخرین مدلتان
زرق و برق زندگی رنگینتان را
خریدار نیستیم ۰
تجملاتتان را ببرید برای ِ کسانی خرج کنید که احساسشان فروشیست ۰
عبور می کنم
سرد
دور
سخت
اما متعلقاتم را نمی فروشم !!!
زمستانم را با پاییز بارانیتان عوض میکنم
اصلا هم کاری به کریسمس نیامده شان ندارم !!
ولی خوب بوی ِ کریسمسشان را می توان حس کرد
بوی بابانوئلشان
بوی کادوهاشان با همان روبانهای پاپیون خورده ی قرمزشان
بوی درختهای ِ برق برقیشان !!
به یاد ِ کارتونهای ِ پر رنگشان !!
اسکوروچم آرزوست !!
به یاد ِروزهای ِ تعطیل ِ برف بازی کودکیمان !!
اما چه سود که ؛
خسته ام
خسته ی خسته
سردم
سرد ِ سرد
بغضم
بغضی وحشی
حیف از آذری که تمامش را حرامم کردند
نگذاشتند استفاده ببرم !!
بی ملاحظه ها
دست در دماغمان کردند
و بیرون کشیدند ، خوشیهامان را
بی مرام های ِ بی ادب !!
خلاصه که ؛
زمستانم را با پاییز بارانیتان عوض میکنم !!!
ولی نه آن زمستان ِ کودکیم که با اسکوروچ برف می بازیدیم !!!
