گذشتیم که چه ؟
باختیم که چه ؟
سپری می شویم و می شوند ، که چه ؟!
بسادگی عبور کردند و جامان گذاشتند
رخت بر بندید !!
سریعتر جمع کنید ، بدوید ، شاید رسیدیم !!
ویا نه ، بمانید
زمانی هر چند اندک بایستید و فکر کنید ؛
از چه عبور و برای ِ رسیدن به چه عزیمت می کنیم ؟
چرا به راحتی از همه کس و همه چیز عبور کردید ؟
اگر می توانید ، برگردید و برگردانید !!
می توانید ؟
ویا نه ،
می شود چنین شدنی را ، خواستار بود ؟
دیر زمانی است که ،
خوش و خرم ، قدح باده به دست
خاطره مرور می کنیم !!
با منی یا نه ؟
از توپرسیدم ؛
از چه عبور کردیم اینچنین شفاف ؟
از خود ؟
از گذشته ؟
فهمیدیم و گذشتیم ؟
یا .....
وچه حیف
چه حیف ، که دیگر توانِ بازگشت نیست !!
گذشتیم و دیگر راهی برایِ بازگشت از عبور ، باقی نیست !!!
.
.
.
آری دیگر نمی توان بازگشت ،
وحال
" کاش تکرار می شدیم "
را
تکرار می کنیم ؛
وچه سنگین ...
بهتر که بازگردیم ،
قرارمان همان در ژوراسیک !!

نمی تونم بخوابم
خوب زوری که نیست !!
هی
دلمم که نمیاد بیدارش کنم
چیکار کنم ؟ چیکار نکنم ؟
کتابمم که نمیاد
صلواتمم نمیاد
هی چشامو فشار میدم
هی پامو بیشتر میفرستم تو شوفاژ
خوب نمیشه
اصن شاید پلکام با هم بحثشون شده
منم اینقدر نمیخوابم تا به التماس و گریه زاری بیفتن !!
چراغ خوابو روشن میکنم
بعدشم کامپیوترمو
خودش خاموش میشه
دوباره روشن میشه
فکر کنم داره خراب میشه
این روزا همه چی قاطی پاتی شده
خراب شده
گمونم ، خودمم همین روزا ، زبونم لال خراب شم !!
خلاصه که همه عادت کردن با من کنار بیان
کامپیوترمم فهمیده
خودم نفهمیدم !!
سی- دی داریوش رایت میکنم
داریوش گوش میدم
اینجا میام
اونجا میرم
هر نظر تایید نشده که میبینم ، کلی انرژی میگیرم !!
پس هنوزم هستم
هنوزم دوست داشته میشم
هنوزم مهمم
خوبه !!
نه خیلی بهتر از خوبه !!!
.
.
.
واقعا بعضی از این پسرا احمقن ها !!
( بلا نسبت بعضیای دیگشون )
آخه تو که منو ندیدی ، چه جوری میخوای با من دوست شی !؟
هان !؟
مردم شعورشونو گذاشتن کف پاشون ،
پاشونم کردن تو کفش ،
بندایِ کفششونم محکم بستن !!
خدایا شکرت !!
بازم رفیقای ِ قدیمی !!!!
حداقل اگه یکی دو روز ازم خبری نشه ، سراغ میگیرن !!
نه ، جدا مثل اینکه بد دعواشون شده ،
اصلَنم نمیخوان آشتی کنن تا مام به خوابمون برسیم !!
حالا شانس که نداریم ،
باز اینقدر دیر آشتی میکنن،تا من فردا مدرسم دیر بشه
اونم مثه همیشه !!
بازم مدرسم دیرم شد !!
اَه که نشد ، یه بار ، مثه آدم ، به موقع راه بیفتم .
وای خدایِ من
باز مصیبتِ چی بپوشم !!؟؟
همه ی لباسام یکنواخت شدن ،
از بس تنگ و کوتاه پوشیدم و استرس داشتم ، خسته شدم !!
امروز گشادِ گشاد میپوشم
یه بارونی ِ خاکی
شال سرم میکنم ، حال مقنعه ندارم ، خِفتَم میکنه !!
تو حسرتِ یه بارونی ِ سرمه ای و یه کیفِ سرمه ای موندیم !!
چه دَگوری شدم امروز...
ای بخشکی شانس
باز اتوبوس رفت
به درک
باز باید هوارتا مستقیم سوار شم
هی سوار شو ، هی پیاده شو
هی سوار شو ، هی پیاده شو
حالا تاکسی ام نمی آد !!
زندگی همینه دیگه ؛
وقتی میخوای نیست
وقتی نمیخوای ، یه عالمه خوب !!
حالا مردمُ ببین ؛
همش میچَپَن
آخه اینهمه عجله واسه چی ؟
میخوان به کجا برسن ؟
آخرش که چی ؟
عجب احساسِ خُنَکیه امروز
مِثِنکه اولین روزیه که یکم سردمه !!
ابری ِ ابری ...
از اون شبی که دل آسمون با دلم گرفت ، بیشتر آسمونو دوست دارم ...
ولی وقتی ابری میشه میرم تو فکر
دیگه اونقدر که قبلا خوشحال میشدم ، نمیشم ...
" نکنه اینبارم دل ِ آسمون با دل ِ کسی گرفته !؟ "
میرم تو فکر ، مِثه همیشه !!
شیشَمو تا نصفه میدم پایین
عجب هوایی
خُنَکِ خُنَک
باد و باد
ابر و ابر
اصَن یه حال ِ دیگم
انگار لبِ دریام...
مهر هم امروز کمرنگ شده
خوبه
ُپررنگِش چشامو شاکی میکنه...
صدای ِ دو نفرو از تو جوب میشنوم :
انقلاب
نمیدونم تو جوب چیکار میکردن !!
وای خدای ِ من
خودمو جمع و جورمی کنم ، نچسبن بهم ، نه چون گری گوری اَن ها، از اون یکی نظر ...
باد موهامو بهم میریزه
همین که قصد میکنم یکم پنجره رو بدم بالا ، یکیشون میگه :
خانم ، میشه لطف کنید پنجره تونو ....
دستم از تعجبِ لفظش به دستگیره خشک میشه !!!!!
اصلا فکرشم نمی کردم...
.
.
برای پیاده شدنم ، باید اون دوتا پیاده میشُدَن
( اینهمه خودمون پیاده میشیم ، اینهمه همه پیاده میشن ، بازم اینهمه آدم سَوارن !! )
گفتم : ببخشید ( همیشه میگم )
جفتی میگن : خواهش میکنم !!!!
تا حالا هیچ انسان ِ به ظاهر با شخصیتی اینطوری جوابمو نداده بود !!
و یــــــه عالمــــــه سرزنش ِ خودم ...
دوباره مستقیم
نوشتنم میگیره
تو کیفم غرق شدم
ای ول یه دفترچه ی کوچولو
آقا ببخشید خودکار خدمتتون هست ؟
همه ی زندگیشو گشت ، از درخواستم پشیمون شدم
دستِ آخر یه استدلِرِ بدونِ در گیر آوُرد
مینویسم و مینویسم
با تعجب و زیر چشمی نیگام میکنه
حتما پیشِ خودش میگه ، این چی مینویسه با اینهمه سرعت ، چرا تموم نمیشه ؟
.
.
خودکارو میدم و تشکرمیکنم و
دوباره مستقیم
.
.
حرصم گرفته
از بس سوار و پیاده شدم
بازم آفتاب شد که… !!!
حالم داره از آفتاب بهم میخوره …
یـــــــه عالمــــــه بــــــــــد !!
از خیابون رد میشم
یـــــــه عالمــــــه شلــــــوغ !!
انگار تمام ِ اعصابشونو ریختن تو پنجه ی ِ پای ِ راستشون
از رو خط عابر رد میشم که اگه مُردم ، الکی نمرده باشم !!
عرض خیابونو تموم که میکنم ؛
سلام خانوم ِ .....
برمیگردم طرفش
همکارِ صمیمی : مِستر ...
میگم : سلام ، چطوری مِستر ؟
میخنده ، میگه : دختر اینطوری بی محابا از خیابون رد نشوووووو ...
میخندم
طوری که نمیشه آخرش مرگه دیگه !!!
میرم تو آسانسور
دوباره مثه هر روز صبح برای چندمین بار به خودم سلام میدم
با اینکه لباسم گشاده ولی همچین بدم نیستا
هنوزم خوشگلم !!!!!!
( جایِ مامانم خالی بره تو حالم )
ای بابا
اصلا کلا فراموش کردم طبقمو فشار بدم
حواسم پرتِ خودم شده !!!!!
میرم تو شرکت
سلام سلام
دست میدم مثه هر روز !!
غذامو میذارم تو یخچال مثه هر روز !!
و
یه فنجون چای داغ با یه عالمه دود خاکستری میاد رو میزم ، بازم مثه هر روز !!!
اول معین ، معتادِ دوتا از آهنگاش شدم ؛
قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کَسَم
راستی چی شد ؟
چه جوری شد ؟
اینجوری عاشقت شدم ؟
شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم
.
.
.
چایِ بی دود میخورم با شیکر پنیرِ سوغاتی
سوغاتیه یاد بچگیم میندازتم
یاد آشخونه ، بجنورد .... توفیق اجباری ....
یادِ دوستائیم که بخاطر .... بیشتر دوسَم داشتن
هیچوقت فراموش نمیکنم
به زور میخواستن کیفمو تا دم ِ ماشین بَرام بیارن
ولی هرگــــــــــــــز و هرگــــــــــــــز نپذیرفتم
مِـیلَـمو باز میکنم و چک میکنم ، مثه هر روز !!
فوروارد میکنم ، مثه هر روز !!
بازی در میاره این بـِتا جدید خانومِ ، مثه هر روز !!
میام اینجا ، میرم پیشِ بـِهاک ، پیشِ سوما ، .... ، مثه هر روز !!
و
یـــــــه عالمــــــه خــــــــــوب !!
مثه هر روز !!
خسته شدی ؟
اصَن تا اینجارو خوندی یا خسته شدی و نصفه وِلَم کردی ؟
میبینی چقدر خسته کنندَس ؟
حالا تو فقط خوندی ....
پس من چی بگم که هر روز ، مثه هر روز ، مثه هر روز ، مثه هر روز .....
یادِ بِهاک میفتم که پرسید ؛
در شرکتتان گذر لحظه ها را به تماشا نشسته اید ، آیا ؟
و جدا که ؛
به تماشا نشسته ایم با رقمی بسیار هنگفت !!!
بازم ای وَل به معین
به تو گفتم منو عاشق نکن ، دیوونــه میشَم !
منو از خونــه آواره نکن ، بی خونــه میشم ؟
به تو گفتم
نگفتم ؟
خطر کردی ، نترسیدی ، منو دلداده کردی
.
.
.
نگفتم دلِ من بی اعتباره
اگه عاشق بشه ، پروا نداره
نمیفهمه خطر ، این مرده بی دل
قفس میشکنه میره تا ستاره
به تو گفتم
نگفتم ؟
.
.
.
حالا دیگر بس است
دستت رابه من بده
وقت است که
دهانت با لب های من سخن بگوید
و دست های من در سفر دراز موهای تو
به اندازه ی همیشه گم گردد
بسیار ساده است
کافی است کمی جرات به خرج دهیم
و از بالای همه چشم ها
پاورچین گذر كنيم
تو را به سرزمین باران ها می برم
و تو مرا با نیازهایم آشنا می کنی
آن گاه آسمان هزارم را به تو معرفی می کنم
دست به کمرت می برم
تا آرام آرام یکی شویم
حالا دیگر نه آن همیشه ...
و نه آن جغرافیای مه آلود
نمی تواند تو را از من جدا کند
دستت را به من بده !!
ممنوع ترین حرف های جهان
از کنار لب های تو که بگذرد
کبوتری است که لانه به چشم های من دارد
مجاز چون شیر مادر بر دهان معصوم
تو فقط حرف بزن
بی نام ترین حرف های هستی
که نگاهم را
در ندیدن های تو
ابری می کند
هيچ چيز بر لب هاي تو ممنوع نيست !!

چنان در خود گرفتارم ،
که چون دیوانه ای ، مجنون زده ، دست از لجاجت بر نمی دارم !
چنان در خود نمایانم ،
که حتی ساغرم از مستی و رویا به کامِ عشقِ تو در خود نمی گیرم !
چنان در خود گُمَم ، گُنگَم ، خروشانم ،
که باران هم مرا آرام ، در بستر ، نمی راند !!
چرا اینگونه ام ؟ از خود گریزانم ؟
چرا دیوانه ام ؟ در حکم طوفانم ؟
به خود می بالم و می پیچم و مست و غزلخوانم !!
چرا ویرانه ام کردی ؟
چرا عاشق شدی ، شیداترم کردی ؟
مگر نا گفته بودم ، دردِ خود ، دردِ جدایی را ؟
مگر نادیده بودی ، رنج ِمن ، رنجِ رهایی را ؟
چرا من را اسیرِ خلوتِ شبهایِ خود کردی ؟
چرا من را رفیق و همدمِ رویایِ خود کردی ؟
نمی تانَم ، نمی دانم !!
گُمَم ، گُنگَم ، خروشانم ...
مگر صد بار ظلمت را برای تو نگفتم من !؟
مگر صد بار عشقم را به رویِ تو نبستم من !؟
چرایَم را ،
چرا پاسخ نمی گویی ؟؟
چرا همچون قوی عشقانِ جان در دستِ حق برلب ،
به رویِ دامنم زانو زده ،
بوسه نثارِ این منِ کمتر شعورِ گنگ و گم ، پِی می زنی ، در پی ؟
چرا پیشانیِ چون کوره داغت بر سرِ پاهایِ عور دامنم داری ؟
چرا شب تا سحر دست از حکایتهایِ خود ، دیوانگی ، پروانگی ها ، بر نمی داری ؟
چرا صبری ؟
چرا خوبی ؟
چرادریایِ عشقی ؟ موجِ آرامی ؟
چرا در تو نهاده اینهمه خوبی ،
صداقت ، مهربانی را ؟
خجالت می کشم از خود...
چنان در خود گرفتارم ،
که چون دیوانه ای ، مجنون زده ، دست از لجاجت بر نمی دارم !!
نمی تانَم ، نمی دانم !!
گُمَم ، گُنگَم ، خروشانم ...
نمی دانم چه باید کرد !؟
نمی دانم چه باید گفت !؟
ندیدم من و حتی ناشنیدم من از او بهتر !!
حال می فهمم و می بینم ، دچار یعنی چه !!؟؟
ولیکن ...
من ، نمی دانم چه باید کرد !؟
من ، نمی دانم چه باید گفت !؟
عاقبت شعله ی نیاز ِ دستانم را
به
خواهش ِ قلبِ سردت
تقدیم خواهم کرد !!
اصن همش تقصیر محمدی اِ
بگو آخه جزوه های ده - صد
به چه دردِ تو میخوره ؟؟!
تو اگه درسخون بودی همون جزوه های خودتو میخوندی !!
مرتیکه ی ِ فلان فلان شده ، همه ناخونام شیکست ، فـِر ِنچش خراب شد !!
اَه ، دستم خاکی میشه ، اعصابم بهم میریزه !!
همینطور که با خودم غر میزدم یهو بی خیال نقدشو فحش دادَنـِش شدم ،،
تای ِ کاغذو باز کردم ؛ خط .... بود روش نوشته بود
" من رفتم خونه "
و از لای در کلاس ِ شیمی رنگ مالک داده بود تو ،
بچه هام َدَس به دَس کرده بودن تا به من رسیده بود !!
دوستت دارم نوشتنهای ..... ،
نامه های خداحافظیش وقتی منو نمیدید تا خداحافظی کنه !!
ضبط داغون ِ بدون ِ دَرَم با یه عالمه نوار !!
یاد دایی و داداشش افتادم که میگفتن با همین ضبط میترکوندین؟؟؟
اینهمه نوار داشتین فقط " دارم میرم به تهرون " و گوش میدادین !!!؟؟
تلفن .... با هفت-هشت-ده متر سیم !!
با خودم میگم حالا که دست و پـِلم کثیف شده بذار در بقیه رَم باز کنم ...
وای خدای من
کادوهای تولدم ، تابلویی که .... و ....... برام خریده بودن !!
عروسکهایی که ... و بقیه بچه ها برام خریده بود !!
نقاشیهایی که ... برام رو گونی کشیده بود !!
لباسهام ...!!
حافظم با اون جلد قرمزش که با آبسدانگ تعمیرش کرده بودم!!
پتوی مسافرتی ای که از ایران – مرینوس یادگاری گرفتم !!
یاد سفر محلات افتادم
که یه مزاحم ِ خوب تا صبح نگذاشت بخوابم
وای
کفش .... که دزد برد
تو عمرم اونهمه خجالت نکشیده بودم!!
خیلی خوش گذشت
تازه ظرفهامونم همون خوبِ مزاحم شست !!
سفر اصفهان
آقای پاکی
خدا خیرش بده
یادش به خیر
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم
ازبس خاطره هامو تنهایی مرور کردم
تنهایی فکر کردم
تنهایی اسباب کشی کردم
از بس تنهایی تو خودم ریختم ، داشتم خفه میشدم ...
اشک از چشام سرازیر شد
یاد آخرین روزی که از .... میومدم افتادم
که
چقدر سخت همه ی خونه رو تنهایی جمع کردم ،
همه ی خاطره هارو تنهایی از دیوار کـَندم !!
اصن بی خیالِ محمدی شده بودم ،
مامانم اومد رفت تو خونه ،
اصن بر نگشتم طرفش ،
نمی خواستم اشکهامو ببینه ،
واسه خودش ، من که با کسی تعارف ندارم...
ناراحت میشه و هیچی ام ازم نمی پرسه
حالا تو این هیری ویری با دستای اینهمه خاکی ، دستمال هم نداشتم !!
همرو جمع کردم با خودم بردم تو خونه
در زدم
آخه مادرِ من ، چرا کلیدُ از رو در وَر میداری ؟؟
از حرسم ، همه رو ریختم جلویِ در ،
از آشپزخونه اومد بیرون ،
یه نگاهِ عاقل اندر سفیهی بهم کرد و مثل اینکه فهمید ، زر زدم !
هیچی نگفت
یهو چشمش افتاد به وسایل تلنبارشدهِ جلو در!!!!
وااااااااااااا ی
داد و قالش رفت به اسمون
که چرا اینارو آوردی تو
تو که حافظ به اون خوبی داری!!
گفتم : این یادگاری جوونیامه، برا من کهنه ها ارزشمند ترن.
گفت : این گونیه کثیف چیه؟
گفتم : ... واسه تولدم روش نقاشی کشیده ، میخوام بزنم به دیوار.
دیدم داره چپ چپ نیگام میکنه، میدونستم چی میخواد بگه
گفت: آخه مگه دیوار اتاق تو جا داره؟
گفتم : حالا یه جایی براش پیدا میکنم.
گفت: این تلفن مال کیه؟
گفتم : ماله ... ۰
گفت : پس چرا تا الان امانت مردمو ندادی؟؟
اینهمه سیم !؟؟ بابایِ خدا بیامرزتم از این کارا میکرد!!
خندیدم
گفت : اینارو جمع نکرده نرو !!
گفتم : نمی تونم ، گشنمه.
غر که میزنه بیشتر دوسش میدارم !!
یادِ مامانِ حسن میافتم
چقدر دوست داشتم اون نوار قصه رو ، هنوزم خیلی دوست دارم !!
حسنی و لوبیایِ سحرآمیز
هنوز غذامو نکشیده بودم ، تازه داشتم یه تیکه تهدیگ میخوردم که دیدم زنگ میزنن
اَه ، محمدی مزاحم
.
.
.
اینقدر پرچونگی کرد که دیگه غذام نخوردم
مامانم گفت : غذا
گفتم : اینقدر زر زد که سیر شدم !
گفت : پس اونارو از جلوی در جمع کن.
هیچی نگفتم ،
داشتم جیم میشدم تو رختخواب که گفت :
جمع نکردی ، فردا سر کار نمیری !!
خندیدم !!
یادِ جریمه شدنهایِ بچگیم افتادم !!
از اون موقع هم جریمه شدن ، خیلی روم تاثیر نداشت !!
چشامو بستم و دوباره تنهایی ، البته تنهای تنهام که نه ،
با خودم دوتایی ، فکر کردیمو خوابیدیم!!
و
عجب شیرین شکر خوابی
سراپا حسرتم ، اکنون که بیدارم * !!
* فریدون مشیری
