تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

امروز تمامِ راهِ اتوبوس را سراپا از پنجره ، آویزان ، چشم دوختم به مردم خیابان ،  ماشینها ، ترافیکُ ترمزُ  یک عالمه بد ...

دور شدم از لقت شدنهایِ کفشم ، هیکلهای چاقُ عرق آلودُ چسبیدنهایِ بی ملاحظه ...

 

چرا پَرتـَم شد !!؟

خیابان را میگفتم :

بدونِ فقط یک شقایق ،

چشم از کوچه ها و خیابان بر نمیداشتم ...

فقط ماشین ، پر دود  ،  پر کمربندُ  باز یک عالمه بد ...

 

وای خدایا ، اینجا را

ماشینی بی قالپاق  ، با درست بودنُ نبودنِ حروفش ، مثلِ ابوطیاره یِ خودِ کله خرابَـش ،

و دو پسَـرُکِ چلغوز با مُـدام چِرتِ یا مُفتُ تمسخرِ ناصرالدین شاهی ...

 

آفتابُ آفتاب ، کاش هم ابری ...

                                         کاش هم چند قطره آبی از آسمان ...

 

ودر آخَر صدایِ دو پسرک که ؛

گل پشتُ رو نداره  !!!!!!

با کمی چرخِشُ نگاهُ  احساسِ تهوعی عمیقُ آخرِ خطُ و هجوم ...

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 10:28 | لینک  | 

 

 

 

 

 

لعنت به هر چی پروانه ی قشنگه

لعنت به هر چی غنچه ی نازه

لعنت به همه ی جمعه ها

لعنت به هر چی شبه

لعنت به همه ی قاصدکها

لعنت به هرچی دریا و موجه

لعنت به هرچی منظره ی قشنگه

لعنت به هر کی میخنده

لعنت به این ساعت که هی زرِ تیک تیک میزنه

لعنت به هر چی شبِ خوشه

 

لعنت به این زندگی که حتی بهترین روزاتم یه روز بدترین روزات میشن

لعنت به عشق

لعنت به دوست داشتن

لعنت به نیاز

لعنت به هر چی چیزِ خوبه که تو دنیاس

لعنت به اون شبای بارونی که تو اون شبا یه حالِ دیگه داشتم

اصَن لعنت به هرچی حاله

لعنت به همه ی آدمایِ خوب

لعنت به همه ی خاطره ها

لعنت به همه ی اشکایی که از چشام سرازیره

لعنت به احساسی که دارم

لعنت به هرچی هست و نیست

لعنت به من  که فقط آفریده شدم واسه اینکه ذره ذره جونمو بگیره !!

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 11:45 | لینک  | 

 

صدایم کرد ،

صدایش را نشنیدم ،

گویا روی بال پروانه ای خزان خورده نشسته و نمی دانستم ،

دستانم را در دست گرفت ،

گویا گرمای وجودش را همچون نیازمندی در متن وجودم می ریخت ،

 

آری خودش بود

                   ولی

                        نشناختمش ...

 

و هرگز ندانستم که چرا خودش را به من نگفت  !!!

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:40 | لینک  | 

 

    

 

باریدم  و باریدم  و ...

تا عمق به هم بافته ی ذهن شلوغم ،

وه !

      چه گره هایی ،

                         چه کور ،

حتی  با   دندان  هم   با ز  نشد !

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 5:0 | لینک  | 

  

 همیشه ،  بدنبال گمشدگان خاطراتم در گذارم  ،

 ومیدانم عاقبت روزی  به خاطراتم خواهم پیوست  !!

 ولی

 این سوال همیشه مطرحم است ؛

 آیا روزگاری داشته اند کسانی که من گمشده خاطراتشان ، بوده باشم ؟؟

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 12:51 | لینک  | 

                     

 

 پر رنگ ترین سرمه های دنیا را به چشمانم کشیدم ،

 تا اشکهایم را ، التماس نگاهم را ،

 نبیند !

 بزرگترین چارقد مادربزرگم را به دورم پیچیدم ،

 تا عشقم را ، لرزش برهنه پارِ بدنم از شوق وجودش را ،

 نفهمد !!

 با بی پرواترین صوت هستی سخن گفتم ،

 تا لرزش صدایم را ، التهاب خواهش وارانه ی قلبم را ،

  نشنود !!

 

 

 ولـــــی نشـــــــد ؛

 

 

 و چه بی تفاوت از برم گذشت ،

 

 گوئیا بقچه یادگار جوانیم در ته صندوقچه خاطره ها ،  فقط  و فقط  قصه سه چیز بود : 

 سرمــــــه  ،  چارقـــــــد  و  دیگر هیـــــچ  !!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 1:24 | لینک  |