دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
شدم سجـده گاهی به چشم سیاهش چو پروانگـان پر گشـودم به راهـش
کشانـدم خودم را به آغوش گرمـَش شدم شعله، آتش از این عشق سرکـَش
به صهبا کشیــدم ز شوق وجودش به خرمن کشاندَش ز رویای ِ وهـمش
چه بیتاب آمد، چه سرخوش، چه عاشق چونان کودکـان ، روبهـان ، پرنـوازش
چه کمیاب بودم، چه رامش،چه خواهش چونان قاصدان، همرَهان، پر ز سازش
کنــون در پی خود ، ز هـر کو گْذارم ز مستی ، ز خوابم ، کنــون بیقـرارم
چه گویَم، ننـالم، به رسمش ، به شعرش که خود دادم او را به بادِ سرورَش
نگفتم چرا بی کـَسم، نیستم، بی حضورش نبستم دو چـَشمم به چـَشمان پاکـَش
نوشته شده توسط مهریار در ساعت 0:47 | لینک
|
