
یادم میاد یه شب ، پشت پنجره ی خونه ی خدا نشسته بودم
و
داشتم به ستاره ها نگاه می کردم ،
که تو چشم یکیشون یه برق و لبخند خاصی دیدم ،
بی درنگ دستمو به طرفش دراز کردم ،
اونم مکثی کرد ، اطرافشو پائید و یواشکی دستمو گرفت !!!
اصلا فکرشم نمی کردم !!!
فکرشم نمی کردم یه روز یه ستاره داشته باشم !!!
ولی نمی دونم چی شد ، که دیگه از اون شب ، حتی ستارمو تو آسمونم ندیدم !!!
تقصیر خودم بود که از آسمون چیدمش !!!
۰
۰
حالا از اون به بعد ، هر شب ،
که با خودم دو تایی تنها می شیم و به آسمون نگاه می کنیم ،
می گیم ای کاش اون ستاره رو نچیده بودیم ،
تا همیشه برای دوباره می تونستیم سه تایی تنها باشیم !!!
چرا دیگر مرا عاشق نمی داند ؟
چرا دیگر مرا شیدا نمی بیند ؟
چه کردم من که حتی خود نمی دانم ؟
چه گفتم من که دیگر خاطرش با ما نمی گیرد ؟
کَسَم بودَش ،
بَسَم بودَش ،
چرا بی کَس تَرَم کَردَش ؟
چرا بودَش ؟
چرا رَفتَش ؟
چرا تنهاتَرَم کَردَش ؟
نپرسیدَش همه حرفم !
نفهمیدَش همه دَردَم !
بُدَم اول ، شُدَم آخِر ، شُدَم رسوای آن عاجِل !
بُدَم همرَه ، شُدَم باطل ، شُدَم تنهای بی حاصل !
خدایا پس تو با من گو ؛
چرا با من نمی گویی ؟
چرا حرفم نمی جویی ؟
تو معبودی ، تو محبوبی ، تو عشقی ، جاودان نوری !
تویی هَمرَه ترین ،همراه ِ همراهی ،
تویی روشنترین راه توانایی ،
منم رنجیده از آنها ،
منم پروای بی همتا ،
منم خسته ، منم عریان ، منم محتاج شب بوها !
چرا نیلوفرم کردی ؟
چرا خاکسترم کردی ؟
چرا خاکی ؟
چرا آبی ؟
چرا دریائیم کردی ؟
من آن موجم که در صحرا ،
به روی ساحل دریا ،
روم آرام و آهسته ،
روم نالان و سرگشته ،
چرا یارای راهَم نیست ؟
چرا پیدای چاهَم نیست ؟
چرا کوهم ؟
چرا رودم ؟
چرا مردابِ بی روحم ؟
چرا رخشنده تر ماهم ؟
چرا بخشنده تر آهم ؟
تویی عابد ، تویی زاهد ، تویی ربّان بی شاهد !
منم عابد فریبِ عابثِ عاشق !
تو تنّانی ، تو منّانی ، تو پنهانی !
توراهَم ده ،
به سویَت میدَوم من ،
تو پناهَم ده !!

من که بودم ؟
من که هستم ؟
من چرا مست الستم ؟
من چرا گم کرده خویشم ؟
من چرا گم کرده راهم ؟
من کجا بودم ؟
کجا رفتم ؟
چنین آواره و سرگشته دنبال که می رفتم ؟
چه پرسیدم ؟
چه جوییدم ؟
به دنبال چه می گشتم ؟
نمی دانم چه روزی بود ...
نفهمیدم چه حالی بود !!!
به من گویی چرا خود را نمی دانم ؟
کنون ،
اکنون که در پیش توام ... دانی چرا اینجام ؟
تو می دانی چرا گم کرده ام خاکم ؟
تو میدانی چرا اینگونه از دلسردی دلشادم ؟
که بودم من ؟
که هستم من ؟
چرا مست الستم من ؟
دل کس را شکستم من ؟
تو ای قاصدترین قاصد ، ز من داری خبر آیا ؟
که ، که بودم ؟
که ، که هستم ؟
که ، چرا مست الستم ؟
با تو بودم قاصدک ....
گفتی نمی دانم ؟
من چرا بتخانه ام در خود شکستم ؟
ای دریغا ...
پس چرا قاصد شدی ؟
رسوا و بیحاصل شدی ؟
پس چرا امید دادی ؟
پس چرا باطل شدی ؟
بار الهی ...
از که پرسم ؟
کس نمی داند
تو می گو ......
من که بودم ؟
من که هستم ؟
من چرا مست الستم ؟
