تبليغاتX
« دختر آفتاب و پسر آسمان »

 

 

 

 

 یادم میاد یه شب ، پشت پنجره ی خونه ی خدا نشسته بودم

 و

داشتم به ستاره ها نگاه می کردم ،

 که تو چشم یکیشون یه برق و لبخند خاصی دیدم ،

بی درنگ دستمو به طرفش دراز کردم ،

اونم مکثی کرد ، اطرافشو پائید و یواشکی دستمو گرفت !!!

۰

۰

اصلا فکرشم نمی کردم !!!

فکرشم نمی کردم یه روز یه ستاره داشته باشم !!!

 

ولی نمی دونم چی شد ،  که دیگه از اون شب ، حتی ستارمو تو آسمونم ندیدم !!!

۰

۰

تقصیر خودم بود که از آسمون چیدمش !!!

۰

۰

حالا از اون به بعد ، هر شب ،

که با خودم دو تایی تنها می شیم و به آسمون نگاه می کنیم ،

می گیم ای کاش اون ستاره رو نچیده بودیم  ،

 تا همیشه برای دوباره می تونستیم سه تایی تنها باشیم !!!

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 16:49 | لینک  | 

 

 

چرا دیگر مرا عاشق نمی داند ؟

چرا دیگر مرا شیدا نمی بیند ؟

 

چه کردم من که حتی خود نمی دانم ؟

 

چه گفتم من که دیگر خاطرش با ما نمی گیرد ؟

 

 

کَسَم بودَش ،

بَسَم بودَش ،

چرا بی کَس تَرَم کَردَش ؟

 

 

 

 

چرا بودَش ؟

 

چرا رَفتَش ؟

 

چرا تنهاتَرَم کَردَش ؟

 

 

 

نپرسیدَش همه حرفم !

 

نفهمیدَش همه دَردَم !

 

 

 

بُدَم اول ، شُدَم آخِر ، شُدَم رسوای آن عاجِل !

 

بُدَم همرَه ، شُدَم باطل ، شُدَم تنهای بی حاصل !

 

 

 

خدایا پس تو با من گو ؛

 

چرا با من نمی گویی ؟

 

چرا حرفم نمی جویی ؟

 

 

 

تو معبودی ، تو محبوبی ، تو عشقی ، جاودان نوری !

 

تویی هَمرَه ترین ،همراه ِ همراهی ،

 

تویی روشنترین راه توانایی ،

 

 

 

منم رنجیده از آنها ،

 

منم پروای بی همتا ،

 

منم خسته ، منم عریان ، منم محتاج شب بوها !

 

 

 

چرا نیلوفرم کردی ؟

 

چرا خاکسترم کردی ؟

 

چرا خاکی ؟

 

چرا آبی ؟

 

چرا دریائیم کردی ؟

 

 

 

 

من آن موجم که در صحرا ،

 

به روی ساحل دریا ،

روم آرام و آهسته ،

روم نالان و سرگشته ،

 

 

چرا یارای راهَم نیست ؟

چرا پیدای چاهَم نیست ؟

چرا کوهم ؟

چرا رودم ؟

چرا مردابِ بی روحم ؟

چرا رخشنده تر ماهم ؟

چرا بخشنده تر آهم ؟

 

 

تویی عابد ، تویی زاهد ، تویی ربّان بی شاهد !

منم عابد فریبِ عابثِ عاشق !

 

تو تنّانی ، تو منّانی ، تو پنهانی !

 

 

 

 

توراهَم ده ،

 

به سویَت میدَوم من ،

 

تو پناهَم ده !!

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 3:31 | لینک  | 

 

 

من که بودم  ؟

من که هستم ؟

من چرا مست الستم ؟

من چرا گم کرده خویشم ؟

من چرا گم کرده راهم ؟

من کجا بودم ؟

کجا رفتم ؟

چنین آواره و سرگشته دنبال که می رفتم ؟

چه پرسیدم ؟

 چه جوییدم  ؟

به دنبال چه می گشتم ؟

نمی دانم چه روزی بود ...

نفهمیدم چه حالی بود !!!

به من گویی چرا خود را نمی دانم ؟

کنون ،

اکنون که در پیش توام ... دانی چرا اینجام ؟

تو می دانی چرا گم کرده ام خاکم ؟

تو میدانی چرا اینگونه از دلسردی دلشادم ؟

که بودم من ؟

که هستم من ؟

چرا مست الستم من ؟

دل کس را شکستم من ؟

 

تو ای قاصدترین قاصد ،  ز من داری خبر آیا ؟

که  ،  که  بودم ؟

که  ،  که هستم ؟

که  ،  چرا مست الستم ؟

با تو بودم قاصدک ....

گفتی نمی دانم ؟

من چرا بتخانه ام در خود شکستم ؟

ای دریغا ...

پس چرا قاصد شدی ؟

رسوا و بیحاصل شدی ؟

پس چرا امید دادی ؟

پس چرا باطل شدی ؟

 

بار الهی ...

از که پرسم ؟

کس نمی داند

تو می گو ......

 

من که بودم  ؟

من که هستم ؟

من چرا مست الستم ؟

 

 

نوشته شده توسط مهریار  در ساعت 15:48 | لینک  |